گزیده ها

«شب روشن ميان روز تاريك»

اگر روزهاى ما به تاريكى گراييده است
اگر شادى هاى ما به ملامت كشيده است
اگر شور و شادابى ما را وداع گفته است
اگر دست افشانى و پايكوبى به غار غيرت گريخته است

«شکر است که به دست خود نیستیم»

گویند که معلمی، از بینوایی، در فصل زمستان دُرّاعهٔ کتان یکتا پوشیده بود، مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می‌گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند: استاد، اینک پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست؛ آن را بگیر. استاد، از غایت احتیاج و سرما، در جست که پوستین را بگیرد. خرس، تیز، چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد.
کودکان بانگ می‌داشتند که: ای استاد! یا پوستین را بیاور، و اگر نمی‌توانی رها کن، تو بیا. گفت من پوستین را رها می‌کنم، پوستین مرا رها نمی‌کند.
شوق حق تو را کی گذارد؟ اینجا شُکر است که به دست خویشتن نیستیم، به دست حقیم. همچنان که طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی‌داند، حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد؟ پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن، و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام عقل رسانید. و همچنین در این حالت – که این طفلی است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگر است – نگذارد و تو را به آنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود.
مولانا، فیه ما فیه

«عهد و وفا»

اگر ابلیس عهد و وفا داشتی
بهترین دوست آدمیان گشتی
از آنکه موجودی زیرک و تواناست
اما دریغ که ابلیسان نمی‌توانند

«هم آوازی با داوود»

گر ازین دست زند مطرب مجلس رهِ عشق
شعرِ حافظ ببرد وقتِ سماع از هوشم
حافظ
□ اگر مطربِ مجلس چنین نغمات سحرانگیزی بنوازد و جادوی شعر حافظ را بدان بیفزاید کدام صاحبدل است که این سماع بشنود و از هوش نرود.

«غم و شادی»

آدمی را برای شادی و غم ساخته اند
و هنگامی که این راز را به درستی دریابیم
از پهنهٔ گیتی به سلامت گذار خواهیم کرد.
غم و شادی چون تار و پود با ظرافت به هم بافته شده اند

«چنانکه می‌نمایی هستی؟»

اگرچه هر چه رو نمودی آنچنان بودی، پیغامبر با آنچنان نظر تیز منّوِر و منوَّر فریاد نکردی که: اَرِنی الاَشیاءَ کَما هِیَ. خوب می‌نمایی و در حقیقت آن زشت است؛ زشت می‌نمایی و در حقیقت آن نغز است. پس به ما هر چیز را چنان نما که هست، تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم.
فیه ما فیه
□ اَرِنی الاَشیاء ....: حدیثی است منسوب به پیامبر اکرم بدین مضمون که "خدایا اشیاء را به من بنمای چنان که در حقیقت هستند."
مولانا افزون بر فیه ما فیه در مثنوی نیز این مضمون را از رسول اکرم آورده است؛

«یاد دوست»

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
حافظ
به دوستی تو سوگند که اگر مرا به بندگی بپذیری و بنده خویش خوانی، چنان احساس پادشاهی و دولت و مکنت به من دست می دهد که سلطانی کون و مکان و پادشاهی زمین و آسمان را به هیچ خواهم شمرد.

<