Home Persian Gems Calendar Ask Dr. Elahi Persian Quotation Shopping Search
 

فرازهائي از كلام استاد

 

1. قرآن حكيم را به هزار چشم نگريسته اند و همچنان به هزار چشم ديگر مي نگرند ، هر نگاهي چيزي مي جويد و همان مي بيند. هر كس از اين خوان كرامت، به طعامي ميل مي كند و روزي خاص خود مي يابد.

(كيميا 1-ص 91)

 

2. وصال حضرت حق و وصول به جمال مطلق آمال عارفان و كمال معرفت ايشان است.

(كيميا 2-ص 71)

 

3. انسان نه تنها عاشق است كه معشوق است و صد چندان كه او را شوق وصال جانان است ، جانان مشتاق اوست.

(كيميا 2-ص 73)

 

4. خبر وصال كه تنها تسلاي خاطر ما در غربتگاه هجران است همان لطيفه اي است كه سّر لذت هنرها و سرچشمه نزاهت و خرمي است و هنرمند كسي است كه اين خبر دلاويز و اين م‍‍‍ژده جان بخش را به چشم و گوش و دل و جان آدميان مي رساند.

(كيميا 2-ص 75)

 

5. رسالت انبياي الهي كه اولين مناديان عشق و چاووشان كعبه وصالند ابلاغ همين دعوت است كه شما را از مرگ به حيات ، از غم به شادي ، از خوف به امن ، از كثرت به وحدت ، از تنازع به صلح و محبت ، از ظلمت به نور و از هجران به وصال فرا مي خوانند.

(كيميا 2-ص 76)

 

6. "طرح وجود" همان گوهر الهي ذات ماست كه فرشتگان بر آن سجده كردند و وفادار ماندن به طرح اصلي حفظ و حراست آن اوصاف كماليه است كه خداوند در نهاد ما نهاده است و حقيقت معني "تقوي" همان انسان باني و نگهباني از فضائل انساني است.

(كيميا 4-ص 10)

 

7. گم كردن خويشتن رسيدن به همان مستي و بي خبري نزد عارفان است و هوشياري حجابي است بر حقيقت ذات ما.

(كيميا 4-ص 21)

 

8. رفتن مهرباني يا عشق به خانه زيبايي براي آن است كه عشق بنا بر مشهور نابيناست و زيبايي مسيحا دم است. پس چون عشق به خانه زيبايي مي رود چشمش به جمال او روشن مي شود و به پاس اين موهبت در منزل زيبايي رحل اقامت مي افكند بدين معني كه عشق در خدمت زيبايي است و از او نشات مي گيرد.

(كيميا 4-ص 45)

 

9. در ادب پارسي مكرر به اين نكته اشاره شده است كه معشوق در آسمان است و آنچه در زمين ديده مي شود سايه مرغي است كه در آسمان پران است و هر كه به دنبال سايه مي رود عمر ضايع مي گذارد.

(كيميا 4-ص 58)

 

10. زيبايي خواه موسيقي يا شعر يا نقاشي يا طبيعت يا چهره آدمي باشد آينه فطرت آدمي است و سر لذات آدمي از زيبايي همين است كه تناسبات و هارموني هاي درون خود را در عالم خارج ادراك مي كند و اين مطابقت درون و بيرون مايه لذت است.

(كيميا 5-ص 43)

 

11. سخن از اين راست تر در جهان نيست كه شعر خوب ياد خداست و آنچه از پشت پرده شعر دلبري مي كند نقشي از جمال همان شاهد است كه جمله عالميان دانسته و نادانسته دل در گرو او دارند.

(كيميا 5-ص 65)

 

12. آفرينش را مي توان به دو گونه در نگاه آورد يكي همچون آينه كه چهره آفريدگار در آن هويدا است و يكي همچون

ابر كه چهره خورشيد را پنهان مي كند اگرچه از فروغ او همه بهره مي گيرند .

(كيميا 5-ص 94)

 

13. سرّ محبوبيت سعدي و مولانا و همه شاعران و هنرمنداني كه به جاذبه حسن و كرشمه دلبري ملك دلها را تصرف كرده اند اين است كه از نفس و نغمه ايشان بوي خوش آشنائي به مشام مي رسد.

(مقالات-ص 3)

 

14. عشق عامه مردم تنها به صورتي و جلوه اي است و از اين رو همه بت پرستند زيرا در صورت آن بت توقف كرده و آن را پلي براي وصول به بت آفرين نكرده اند يا بت آفرين را در او نديده اند ، اما عارفان ، حق را در همه صورتها مي بينند و در همه صورتها عبادت مي كنند.

(مقالات-ص 9)

 

15. خرابات آنجاست كه عاشق طاق و رواق خود پرستي را خراب مي كند و خانه اش در نور خدا غرق مي شود.

(مقالات-ص 13)

 

16. خودبيني نزد عارفان حجاب اكبر است و ديگر حجابها پرده از او وام گرفته اند.

(مقالات-ص 14)

 

17. فقير يعني آنكه خود را در برابر حق ، مالك هيچ چيز نمي داند.

(مقالات-ص 15)

 

18. در زندگي هر شاعر آسماني و هنرمند اصيل شبي هست كه او را به ملكوت آسمان بار مي دهند تا در آنجا به مقدار چشمي كه از ديده بيناي عشق وام گرفته است با سرچشمه خير و جمال و حقيقت كه وجود لايزال حضرت حق است ديدار كند و آيات كبراي الهي را كه اوصاف جمال و جلال اوست بي حجاب بنگرد اين شب فرخنده را عاشقان شب وصال خوانده اند كه همان شب معراج و ليله القدر است.

(مقالات-ص 55)

 

19. همه بزرگان جهان كه براي بشريت هديه اي از دانايي و زيبايي آورده اند ، گوشه اي از همان سلام و تحيت را كه در شب معراج عشق شنيده اند باز گفته اند.

(مقالات-ص 56)

 

20. شب معراج از زمان و مكان بيرون است و هر كه به نور باده توحيد از ظلمت نفس كافر كيش خلاص يابد فرشتگان مقرب بر وي فرود آيند و او را بر براق برق سير عشق نشاننند و در يك نفس از صدف كون و مكان بيرون برند و آن گوهر يكتا و شاهد زيباي عالم را كه جمله كائنات در طلبش سرگردانند با وي نشان دهند و او را شرابي نوشانند كه جامش روي يار و پياله اش چشم مست باده خوار است و بدين ديدار چنان مست و حيران شود كه تا صبح قيامت به هوش نيايد.

(مقالات-ص 57)

 

21. ديدار شب قدر به يك تعبير شهود حضرت حق است و آن هنگامي دست مي دهد كه عارف ديده را از كدورت نفس شستشو كند.

(مقالات-ص 58)

 

22. شب قدر به حقيقت ديدار آدمي با گوهر اصيل ذات خويش است كه همان نفخه الهي است و با شناخت او به شناخت حق توان رسيد.

(مقالات-ص 60)

 

23. فكر چنانكه اصحاب منطق گفته اند از مقوله حركت است الا آنكه منطقيان گويند فكر حركتي است از مبادي و مقدمات معلوم به سوي مراد و مقصود كه آن بر جوينده مجهول است و نزد عارفان حركتي است از باطل به سوي حق ، از جزء به سوي كل ، از كثرت به وحدت ، از نمود به بود ، از عالم رفت و آمد به عالم ثبات و از حدوث به قدم.

(مقالات-ص 74)

 

24. عرفان به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر عارف از عشق به جزء آغاز مي كند و به تدريج به عشق كل مي رسد بي آنكه عشق جزء را از دست بدهد زيرا كل را در جزء مي بيند.

(مقالات-ص 75)

 

25. انديشه كردن در ذات حق باطل است نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند بلكه چون خداوند فرمود : ما از رگ گردن به او نزديكتريم. هر چه در او انديشه كنند از او دورتر مي شوند زيرا انديشه كردن يافتن واسطه اي است كه انديش گر را به مراد نزديكتر كند و اينجا چون نهايت نزديكي حاصل است هر واسطه و دليلي كه ذهن بياورد خود مايه دوري از محبوب و حجاب روي او مي شود.

(مقالات-ص 75)

 

26. مستي نزد عارفان همان آگاهي حباب از ذات آب و محو كردن شان حبابي خويش در كليت درياست.

(مقالات-ص 77)

 

27. كمر بستن سرو از آن جهت است كه روزها سايه خود را بر گل و ريحان مي اندازد تا از آفتاب تند در امان باشند و شبها با گذار نسيم از شاخ و برگهايش براي گلها قصه مي گويد تا به خواب روند و شايد آزادگي سرو در همين خدمت است .

(مقالات-ص 78)

 

28. انسان در معراج به سوي واحد بايد از معدن و نبات و حيوان و ديو و شيطان و فرشتگان و كروبيان بگذرد و اگر در منزلي بايستد ، آفرينش را از دريچه همان منزل بيند و از همان سخن گويد كه با نگاه واقفان در منازل ديگر متفاوت است.

(مقالات-ص 80)

 

29. وصال سالك غيبت او از خويشتن است كه در زبان شعر از آن به مستي تعبير كرده اند و اين مستي يا غيبت را شرط وصال بلكه عين وصل دانسته اند .

(مقالات-ص 81)

 

30. راز محبوبيت حافظ كه از عارف تا عامي و از مست تا محتسب و از شرق تا غرب را در سلسله چليپاي سخن خويش اسير كرده اين است كه از رنگ تعلقات رهايي يافته و چون آينه صاف و بي رنگ آمده و هر كس نقش خويش در آن بيند و شرح احوال خود را به تفال از او باز جويد.

(مقالات-ص 104)

 

31. اگر خوبان پارسي گو بخواهند از مجموعه سخن پارسي تنها و تنها يك دفتر را برگزينند ، ديوان حافظ گوي سبقت از همه خواهد برد از آنكه شرح مجموعه گل در آنجاست و آن لطايف كه از لعل سخنگوي عشق در اين ديوان گرد آمده است در هيچ سفينه اي يافت نمي شود.

(مقالات-ص 106)

 

32. سّر غلبه عشق بر تمامي نيرنگهاي نفس اينست كه جدال عشق با مكر و دستان نفس نيست كه آدمي هر چاره اي بينديشد باز مكر تازه اي پيش آورد بلكه همّت عشق نفي نفس و قربان كردن هستي او در محراب نيستي است كه گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي.

(مقالات-ص 116)

 

33. در پيش معشوق مردن به حقيقت خاموش كردن شمه انيّت در پيش آفتاب احديّت است.

(مقالات-ص 117)

 

34.  نياز آينه ناز است ، چنانكه گدا آينه جود و مايه ظهور احسان است و چون وجود آينه از هر نقش پاك شود و تمام حال قبول و پذيرش تصوير گردد و از محدوديّت همه نقشها بيرون آمده و به كمال هر نقشي آراسته مي شود و از جزء به كل مي رسد. نياز همان عدمي است كه آينه وجود است .

(مقالات-ص 128)

 

35. عاشق بايد ناز را رها كند و نياز پيش آورد تا به تجلّي عكس نازنين عالم در آينه نياز او خود نازنين شود كه ناز كردن بي حسن و ملاحت نشان خامي و خودبيني است.

(مقالات-ص 128)

 

36. ناز معشوق كه تجلّي مقام استغناي اوست بنياد عاشق يعني نفس او را بر مي كند و قماش هستي او را مي سوزاند و كوس افلاسش را به هر كوي و برزن مي زند و او را مستحقّ زكات حسن مي كند كه خاص فقير و مسكين است.

(مقالات-ص 129)

 

37. سرّ استقامت عاشق بر ناز دريافت همان حقيقت ناز است كه ظاهر آن عتابست و باطن آن دعوت ،در ظاهر "لن تراني" است و در باطن "من راني".

(مقالات-ص 129)

 

38. رقص طبيعي آدمي بحقيقت هنگامي است كه از جوهر خوف و حزن كه از نفس سر چشمه مي گيرد خلاص شود و به چشمه شادي كه در صحراي بي خودي جاريست برسد ، اين رقص بي اختيار صورت مي گيرد و بازتاب طبيعي هيجانات روح در عالم جسم است، چنانكه حركت خرقه و دامن به حركت جسم وابسته است.

(مقالات-ص 130)

 

39. عقل و جنون به ترتيب رمزي از نفس و عشقند از آنكه عاقبت انديش مصلحت جو در مراتب نازله معرفت خدمتگزار نفس و پيوسته هوشيار منافع و مطامع صاحب خويش است ، امّا اگر برقي از خيمه ليلاي عشق بدرخشد و آينه عقل را روشن كند آنگاه عقل ديوانه مي شود و زنجير مي جويد .

(مقالات-ص 131)

 

40. ديوانگان همان عاقلانند كه به بوي سنبل زلف معشوق عقل خاكي مست را رها كرده در دايره عشق سرگردان شده اند.

(مقالات-ص 131)

 

41. هر كجا خبر داشتن مورد طعن و طرد است با خبري از خويش و گرفتاري نفس مقصود است و هر كجا بي خبري مورد ستايش است مقصود بي خبري از خويش و اشتغال به خبر معشوق و فراموشي ياد خود در ياد او است.

(مقالات-ص 133)

 

42. نفس و عشق كثرت و وحدت يا پريشاني و جمعيت است از آنكه نفس چون دل در گرو خويش دارد هم از درون پريشان و پراكنده است و هم با عالم بيرون پيوسته در جنگ و جدال است.

(مقالات-ص 133)

 

43. تفرقه دروني نفس از آنست كه هر دم مطلوب خود را در چيز ديگر مي بيند و به هزار چيز دل مي بندد و چون مطلوب او همه از عالم كون و فساد و در معرض فنا و زوالست در اضطراب دايم است و به هيچ روي او را جمعيت خاطر دست نمي دهد.

(مقالات-ص 133)

 

44. خاصيت عشق آنست كه همه غمها و اضطراب متكثر عالم را در غم يگانه خويش غرق مي كند و آن غم چون نقاب بر مي دارد خود عين شادي و طربست و نقاب او تنها شحنه دور باش براي غمهاي وهمي و خياليست.

(مقالات-ص 133)

 

45. اسباب دل خرّم خود مايه تفرقه است زيرا آن اسباب بحقيقت سراب دل خرّم است و چون بدست مي آيد خود هيچ نيست.

(مقالات-ص 133)

 

46. اگر گاهي از عشق نيز به پريشاني تعبير شده است مقصود همان حال شيفتگي و حيراني است كه عين جمعيّت است و اين پريشاني موهبتي است كه تنها به مجموعان عالم مي بخشند.

(مقالات-ص 134)

 

47. اغراض نفساني بزرگترين حجاب حقيقت است .

(مقالات-ص 145)

 

48. اشتغال به كار هنر ذكر و ثناي حضرت حق است و زهي ذكر كه از زبان بگذرد و به دست آيد و گوشه اي از جمال مذكور را بر پرده اي نقش كند يا در پرده اي بنوازد و چشمها و گوشها را از فراموشي به ذكر آورد.

(مقالات-ص 153)

 

49. هوشمندان عالم دريافته اند كه ذكر حقيقي اشتغال به اوصاف و اسماء مذكور است .

(مقالات-ص 154)

 

50. ذكر رحمان و رحيم بر عام و خاص رحمت كردن است و با خلق به شفقت و مهرباني زيستن .

(مقالات-ص 154)

 

51. ذكر يا عليم اين است كه به كار دانايي پردازند و بكوشند تا پرده ناداني را بدرند و چراغي از دانش بر افروزند و پيش پاي مردمان نهند .

(مقالات-ص 154)

 

52. ذكر يا جميل اين است كه دل و جان در كار زيبايي گرو كنند و نخست نقش جمال را بر پرده شش جهت عالم كه فرمود : هر كجا رو كنيد آنجا چهره خداست ، بنگرند و آنگاه به قدر مرتبه ادراك خويش قصه آن جمال را با آفرينش نقش يا نفحه اي بر مردم فرو خوانند و ايشان را شوريده و شيدا كنند .

(مقالات-ص 154)

 

53. در رحم بركتي دو گانه است كه هم آورنده رحمت را سعادت مي بخشد و هم گيرنده را به خير و بركت مي رساند.

(مقالات-ص 154)

 

54. دُرّ مكنون در صدف اسلام ، تسليم شدن به فرمان پروردگار و ورود به دار السّلام عشق و بهشت امن و آسايش است.

(مقالات-ص 159)

 

55. فطرت يا عقل رسول خداست در باطن ذات هر انسان كه رسالتش در عالم طبع تميز مفيد از مضر و در عالم تميز درست از غلط و در عالم اخلاق تميز خير از شر و در عالم هنر تميز زشت از زيباست .

(مقالات-ص 166)

 

56. عشق به زيبايي و لذت هنري همانند عشق به خير و حقيقت از نفس ناطقه انسان كه همانند نفس الهي و نفخه ربّاني است سرچشمه مي گيرد و هنر تلاشي است از سوي انسان براي باز يافتن حق در اسم جميل و عبادتي است براي قرب به آستان معلاي سيمرغي كه در هر پرش هزاران نقش عجب و در هر صفيرش صد هزاران نغمه داودي است .

(مقالات-ص 166)

 

57. قداست هنر از آنجاست كه با عالم قدس پيوسته و با قدوس مطلق نشسته است.

(مقالات-ص 166)

 

58. هنر تجلي خلافت الهي در انسان است كه خليفه خداست و در اوج كمال منصف به صفات اوست و همانگونه كه بنا بر حديث كنز مخفي عشق سبب پيدايش عالم گرديد ، در خليفه او نيز عشق به ظهور گنج پنهان سبب پيدايش انواع هنرها و معارف گرديده است .

(مقالات-ص 166)

 

59. شعر مانند ديگر هنرها آبي است كه از طور شهود سرچشمه مي گيرد و به اطوار خوش آهنگ در دشتهاي حرف و صوت جاري مي شود .

(مقالات-ص 171)

 

60. جان هنر حضور معني الهيت در عالم صورت است و آن معني جميل است كه هم صورت هنر را جمال مي بخشد و هم خبر از سريان جمال در جمله جهان مي دهد.

(مقالات-ص 173)

 

61. در هنر بركتي دو گانه است : يكي زيبا كردن جهان با آفرينش عين زيبايي ، و ديگر بخشيدن چشم زيبابين به مخاطبان هنر تا آنچه را پريشان و ناموزن مي نمايد خوش و موزون بينند.

(مقالات-ص 173)

 

62. هنر كارگاه تبديل زشتي به زيبايي است .

(مقالات-ص 173)

 

63. شاعر كسي است كه به قدر جام وجود و بر حسب مرتبه كمال خويش و به اندازه خبري كه از آن شهود فرخنده يافته است ، ضمن بيان احساسات و احوال درون ، مردمان را به عشق و پيوند و دوستي و همدردي و راستي و درستي كه همه از جنس وحدتند فرا مي خواند .

(مقالات-ص 174)

 

64. تناسب در معناي وسيع از عناصر اصلي هنر و عوامل وحدت آفرين ميان اجزاي متكثر است. وحدت جان هنر است و به اصطلاح ارسطو صورت كماليه اي است كه هيولاي هنر يعني مواد اوليه آن را زنده مي كند و در مقابل بي تناسبي و نا هم آهنگي مايه غلبه كثرت بر وحدت مي شود و بيننده يا شنونده را پريشان و مضطرب مي كند .

(مقالات-ص 193)

 

65. از ديدگاه فلسفي نظم و تناسب و تجانس و هم آهنگي و تقارن و امثال اين معاني هر يك به نوعي خبر از وحدت مي دهند و در تحليل نهايي به نوعي وحدت باز مي گردند.

(مقالات-ص 194)

 

66. در هنر ، كشف و ايجاد وحدت جان هنر است.

(مقالات-ص 195)

 

67. درك يك اثر هنري يعني درك وحدت پنهان در كثرت.

(مقالات-ص 195)

 

68. كشف وحدت در كثرت كه شهود زيبايي است ، و خلق وحدت در كثرت ، كه آفرينش زيبايي است در عالم علم و اخلاق نيز اصل ماجراست.

(مقالات-ص 196)

 

69. در عالم اخلاق و عرفان جان كلام تبديل كثرت به وحدت است كه گاهي از آن تعبير به جزء و كل مي كنند ، كه كثرت جزءها و نمودهاي جزئي است و وحدت وجود كل و كل وجود است و عارفان به اتفاق مهمترين سفر سالك را همان سير از جزء به كل دانند ، كه از مظاهر اين وصول به كل عشق به كل و يكسان ديدن تمامي كائنات در برابر حق است .

(مقالات-ص 196)

 

70. بهترين معرف هر گوينده سخن اوست كه اگر چون مشك مشام جان را معطر كند ، نياز به گفتن عطار ندارد.

(مقالات-ص 221)

 

71. اگر نقاشان چيره دست مجموعه تمثيلات خيال انگيز مولانا را از ديدار اين ترك غارتگر ] شمس تبريزي [  به عالم صورت درآورند ، نگارخانه اي پديد آيد كه رشك نگارستان چين و نزهتگاه ديده جان باشد.

(مقالات-ص 225)

 

72.  آفتاب معرفت نوري است كه از نار عشق مي رويد از اين روست كه تا آدمي عاشق نشود به معرفت حقيقي دست نمي يابد ، آدميان را نمي شناسد ، جهان را بدرستي نمي بيند و اسرار آن را در نمي يابد، زيرا غير عاشق خود بين است و خود بين چگونه غير را تواند ديد مگر آنكه نقش سوداهاي خويش را در غير بيند.

(مقالات-ص 306)

 

73. موسيقي خوب آن است كه شنونده را از فرود به فراز آورد نه آنكه او را در فرود بي خبر كند كه در اين صورت نامش لهو به معني فراموشي و بي خبري است.

(مقالات-ص 382)

 

74. جمله شرابها را دو گونه توان دانست : يكي آنها كه آدمي را بي خبر كنند از حق و حجاب شوند بر حقيقت و يكي آنها كه بي خبر كنند از خويش و كشف حجاب كنند از حق .

(مقالات-ص 412)

 

75. راهي را كه هنرمند براي رهايي از تنگناي صورتها اختيار مي كند اين است كه دايره صورت را به اهتزاز در مي آورد و چنان تموجي در آن بر مي انگيزد كه تا كرانه هاي دور دست معاني پيش مي رود و در بازگشت همچون ارغنون نغمه جان هنرمند را براي صاحبان گوش به ارمغان مي آورد.

(مقالات-ص 430)

 

76. اگر كساني در سوداي جهاني كردن ارزشها و برقراري صلح و دوستي در ميان اقوام بشر باشند خوش ترين راه بازگشت به هنر و ادبيات و اخلاق است.

(در قلمرو زرين-ص 21)

 

77. جوهر ادبيات اعلاميه حقوق بشر و اعلاميه استقلال و آزادي و برابري انسانها از زن و مرد در پيشگاه حقيقت است.

(در قلمرو زرين-ص 21)

 

78. وقتي آدمي در برابر ديو قد علم مي كند نه تنها ديوها كه فرشتگان نيز او را به حساب مي آورند و همه استعدادهاي خفته آدمي در اين مبارزه بيدار مي شود و آغاز به رشد و شكفتن مي كند.

(در قلمرو زرين-ص 37)

 

79. جوهر ذات آدمي همان خواست است. نفس ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن و چون سرمايه ما تنها خواستن است ، هر چه خواست عظيم تر ، آدمي بزرگ تر و شريف تر .

(درقلمرو زرين-ص 47)

 

80. خواستن نشان ظرفيت و قابليت آدمي است و هر آرزويي نشان قابليت و توانايي خاصي در ماست.

(در قلمرو زرين-ص 47)

 

81. فلسفه چيدن بال فرشتگان است. يعني فلسفه با توجيه عقلاني هر پديده جاذبه روحاني و حيات باطني آن را از ميان مي برد و عالم را خشك و بي طراوت و فاقد عقل و شعور و احساس مي كند.

(در قلمرو زرين-ص 52)

 

82. عشق گناهي است كه آدمي را از همه گناهان پاك مي كند. عاشق يعني آن كه دل در گرو خوبي و زيبايي و حقيقت بسته در معبد عالم نيت كرده است كه در خدمت اين سه فرشته باشد.

(در قلمرو زرين-ص 227)

 

83. عشق مادر به فرزند خويش مَثَلِ اعلاي عشق آسماني در زمين است. عشقي است كه در برابر همه عالم مي ايستد و به هيچ خطا و گناه از معشوق كه همان فرزند است باز نمي گردد.

(در قلمرو زرين-ص 259)

 

84. زيبايي ، خواه موسيقي باشد يا شعر يا نقاشي يا طبيعت يا چهره انسان ، آئينه فطرت آدمي است و سّر لذت آدمي از زيبايي همين است كه تناسبات و هارمونيهاي درون خود را در عالم خارج ادراك مي كندو اين مطابقت درون و بيرون مايه لذت است .

(در قلمرو زرين-ص 266)

 

85. ذات اقدس الهي ازلي و ابدي و زوال ناپذير است و چون همه عالم از ذات او نشات مي گرفته ، هر چند تمامي آفرينش و جمله جهان ها و آدميان به ظاهر دستخوش فنا شوند ، باز همگي خود را در آن ذات مي يابند. پس جاي هيچ تشويش و هراس از زير و بم عالم و تغيير و تبديل پيوسته آن نيست ، زيرا وجود ، عدم نخواهد شد و هر چه هست بوده و خواهد بود .

(درقلمرو زرين-ص 300)

 

86. كساني كه نقطه كمال را در عالم هنر نشان داده اند بيشترين خدمت را به بشريت كرده اند زيرا معني مطلق كه ذات خداوندي است از همان يك چيز كامل در خاطر زنده مي شود. چه سعادتي است آنان را كه موفق به ساختن يك اثر كامل شده اند.

(در قلمرو زرين-ص 309)

 

87. كلمه عدم گاه در مقابل وجود است كه در اين صورت نيستي محض و نفي هستي است و جايي در جهان هستي ندارد. اما در ادبيات عرفاني اغلب مقصود از عدم نفي همه حدود و رسوم و تعينات و ماهيات است و چون هر ماهيتي حدي و محدوديتي بر وجود مي نهد ، اگر همه حدود را برگيرند آنچه به جاي مي ماند حقيقتي ساري در همه كائنات است.

(در قلمرو زرين-ص 325)

 

88. ترس از مرگ و ترس از غرق شدن در بحر رحمت الهي ، ترسي موهوم است. زيرا هر آنچه اينجا از دست بدهند در آن بحر خواهند يافت. آن بحر به تعبيري گستره وجود انسان است كه با شكستن كشتي تن آدمي آن را تجربه مي كند .

(در قلمرو زرين-ص 345)

 

89. اگر ما با دل شاد و چهره گشاده و گلگون نتوانيم به مرادها و مقصودها دست يابيم ، با افسردگي و نوميدي بي گمان به جايي نخواهيم رسيد. پس خوشتر آنكه در هر حال ، اگر مراد و محبوب را با تمام دل طلب كرديم و به مطلوب نرسيديم همچنان دل خوش داريم و چهره خندان كنيم.

(در قلمرو زرين-ص 379)

 

90. عشق آن است كه آدمي خودش نباشد ، خود را فراموش كند و به ديگري بينديشد و اين رهايي از خويشتن كمترين افسون عشق است.

(در قلمرو زرين-ص 384)

 

91. عشق مجازي در عالم خاك مي تواند با كيمياي معرفت تبديل به عشق حقيقي شود و همان عشق خاكي عشق آسماني و الهي گردد. عشق حقيقي در همه مراتب از خاكي تا افلاكي نشانها و اطوار يكساني دارد و هر كه بحقيقت عاشق شود ، از عارف و عامي ، عشق او كم و بيش همان احوال و آثار عشق ديگران را خواهد داشت.

(در قلمرو زرين-ص 385)

 

92. دل انسانها كه همان گوهر ذات و فطرت الهي آنهاست ، عجيبترين پديده خلقت است و عجايب هفتگانه جهان هلالي از بدر جمال اوست. اوست كه نه رنگ و صورت دارد نه عرض و ارتفاع نه موسيقي است نه نقاشي نه شعر نه حكمت اما همه اينها از او پديدار مي شوند.

(در قلمرو زرين-ص 402)

 

93. براي لذت بردن نيازي به دانستن علت ها و سبب ها و رازهاي پشت پرده نيست. باغ گل را بايد ديد و لذت برد و صداي خوش و لبخند شيرين را بايد درك كرد و غرق شادي شد. هيچ كس نمي تواند راز افسون يك لبخند يا نگاه محبت آميز را بيان كند. اما همه كس مي تواند از آن سرمست شود .

(در قلمرو زرين-ص 536)

 

94. ديوانگان عشق عاقلان را عاقلان دنيا پرست مجنون خوانند و گمراه نامند و اين جنون فوق العقل است نه جنون دون العقل. در جنوني كه مادون عقل است چراغ عقل خاموش مي شود و در جنوني كه مافق عقل است چراغ عقل در شعاع خورشيد عشق محو مي شود بدون آنكه خاموش شود .

(در قلمرو زرين-ص 560)

 

95. شوق به زندگي جاويد كه در دل همه آدميان به وديعه نهاده شده ، هم تسلي بخش خاطر ما در سختيها و محروميتهاست و هم همه ارزشهاي اخلاقي و هنري ما در پرتو آن توجيه مي شود .

(در قلمرو زرين-ص 596)

 

96. انبيا و اوليا و قدسيان عالم كه اينهمه سخنان شكر بار از ايشان در بازار عالم پخش شده است همه در اثر پيوند با لبهاي شكرين آن شاهد يكتا به مقام شكر فروشي رسيده اند .

(در صحبت مولانا-ص 10)

 

97. در مستي ، رفع حجاب خود پرستي است كه شاهد زيبايي به هنرمند رخ مي نمايد و بازتاب آن مشاهده ، به صورت هنر ظاهر مي گردد.

(در صحبت مولانا-ص 11)

 

98. در نظر مولانا، زن ، در لطافت و تعالي چنان به خداوند نزديك است كه گوئيا مخلوق نيست بلكه خالق است.

(در صحبت مولانا-ص16)

 

99. مقصود از عدم در مقام عشق نفي محدوديتها و ديوارها است ، چون عشق به هيچ ديواري محدود نمي شود و تا بي نهايت پيش مي رود ، پس هر چه وجود متعين و محدود است از آن نفي مي شود و عاشق نيز براي رسيدن به عشق حقيقي بايد از وجود محدود خود عدم شود و اين عدم است كه موجب افزايش وجود است.

 

(در صحبت مولانا-ص 18)

 

100. عشق تمام صبر است اما در راه رسيدن به معشوق و تمام بي صبري است در فراق معشوق و ناشكيبايي بر ناديدنِ او.

(در صحبت مولانا-ص 22)

 

101- سخن را از ني بايد شنيد ، از آن كس كه نيست ، آن كس كه هست از هواهاي خود مي گويد و حديث نفس مي كند.

( در صحبت مولانا – ص 1)

 

102- ني مقام انسان كامل يا كمال مرتبه انساني است كه در آن مرتبه ، شخص هر چه گويد همان است كه معشوق در او دميده و هر چه كند همان است كه فرمانش از معشوق رسيده.

( در صحبت مولانا – ص 10)

 

103- تا كسي از خودبيني و خود رائي و نفس پرستي رها نشده باشد بوي خوش عشق به مشام جان او نرسيده باشد.

( در صحبت مولانا – ص 10)

 

104- متاع اصلي دكان مولانا عشق است.

( در صحبت مولانا – ص 17)

 

105- همان شاخ نبات و شمع شب افروز و غزال رعنا و سرو بلند بالاي حافظ است كه جمله عاشقان به داغ او مرده اند و جمله عاشقان به داغ او زنده اند.

( ديوان حافظ – ص 4)

 

106- حافظ به تمام كائنات عشق ورزيده و تجليات جمال را در عالم خاك عزيز داشته و از خط يار آموخته است كه گرد خوبان بگردد.

( ديوان حافظ – ص 29)

 

107- عارف ،‌بهار طبيعت را رسولي از بهار جاودان مي بيند و دلالت بهار را بر آن وجه باقي مي ستاند.

( ديوان حافظ – ص 31)

 

108- شمع را هزاران تن مي بينند ، هر يك از وجهي و زاويه اي اما همه چون حافظ پروانه بي پروا نيستند كه با معشوق در آميزند و در او فاني شوند.

( ديوان حافظ – ص 32)

 

109- اين شراب است كه طالبان يار ، روزه فراق را با آن مي گشايند.

( ديوان حافظ – ص 37)

 

110- رفتن به خرابات ترك خودبيني است و خودبيني نزد عارفان جهاد اكبر است.

( ديوان حافظ – ص 37)

 

111- فقير يعني آنكه خود را در برابر حق مالك هيچ چيز نمي داند.

( ديوان حافظ – ص 47)

 

112- توبه در زبان حافظ و ديگر عارفان پارسي گو پشت كردن به معشوق و بازگشت به دنياست.

( ديوان حافظ – ص 53)

 

113- عشق ترك اختيار عاشق است در برابر معشوق.

( ديوان حافظ – ص 55)

 

114- رندي حافظ نيز كمال هوشمندي اوست در عشق كه ترك كام خويش گفته تا كام دوست بر آيد.

( ديوان حافظ – ص 58)

 

115- رندان عالم سوز كه دو عالم را در بحر عشق شبنمي دانسته اند به نيم جرعه قانع نشده و خود را غرقه بحر عشق و شط شراب مي خواهند.

( ديوان حافظ – ص 59)

 

116- دريا دلان رند سر افراز همان دوستان خدا و هاديان طريق عشقند كه براي نجات از غصه عالم بايد دست به دامن آنان زد.

( ديوان حافظ – ص 60)

 

117- سخن حافظ از عالم امن و سلام مي آيد و مصداق روشني از همان پيك نامور است كه از ديار دوست رسيده و مردمان را حرز جان و خط امان آورده.

( ديوان حافظ – ص 65)

 

118- عشق نزد مولانا نقطه وحدت است . دريايي است كه ميعادگاه همه نهرها و رودهاست.

(گزيده فيه ما فيه  – ص 46)

 

119- مثنوي محصول دوران پختگي و كمال ذوق و انديشه مولاناست و گرانبهاترين ميراث عرفاني و اخلاقي در ادبيات جهان است.

(گزيده فيه ما فيه  – ص 35)

 

120- زيارت كردن به حقيقت به حضور زنده كسي رسيدن است و اطلاق آن به زيارت قبور مردگان مجاز است و در روايات خاصه آمده است كه مزار قديس در دل كسي است كه آن قديس را دوست دارد.

(آن خردمند ديگر – ص 11)

 

121-بوی وفا این خوشترین عطرعالم هستی همان نسیم باد نوروزی است که از کوی یار می آید. زهی نسیم که چراغ دل را به جای خاموش کردن بر می فروزد وزهی باد که سفینه جان را به جای حرکت سکون وآرامش می بخشد.

(مقالات –ص34)

 

122- خلق خوش بهترین نشان ظهور فرشته وتجلّی بهشت در آدمی است .

(گزیده منطق الطیر –ص 51)

 

123-سالک حضور معشوق را پیوسته احساس می کند ودر لحظه هایی به درازی ابدیت او را می بیند اما معشوق همچنان میان ظهور وخفا وحقیقت وخیال در رفت و آمد است .

(گزیده منطق الطیر –ص72)

 

124- در نزد عارفان اصالت انسان در بندگی خداست واز برکت آن بندگی است که به خواجگی می رسد بلکه سلطنتی می یابد که به خواجگی کون و مکانبی اعتنا می شود.

(گزیده منطق الطیر –ص84)

 

125-قصاید عطار خفتگان را شیپور بیدار باش و بیداران را کوکب هدایت است .

(گزیده منطق الطیر –ص19)

 

126- شهر معرفت هزاران هزار کوچه وبرزن دارد وچندان بزرگ است که هیچ دونفر در آن از یک کوی نروند .

(گزیده منطق الطیر –ص58)

 

127- سنایی در عالم عرفان چشم بود و عطار روح بود که رایحه عطر آگین سخنش ،چون مسیح ، چه بسیار مردگان وادی نفس را حیات بخشیده و به سیر وحرکت در هفت وادی عشق رهنمون شده است .

(گزیده منطق الطیر –ص1)

 

128- آفتاب معرفت نوری است که از نار عشق می روید از این روست که آدمی تاعاشق نشود به معرفت حقیقی دست نمی یابد.

(گزیده منطق الطیر ،ص58)

 

129-خوب رویان آئینه می جویند تا صورت خود رادر آن بینند وخط وخالی برآن بیفزایند .از این آئینه هابسیار هست که آدمی روی خود را در آن نظاره کند و اگر دودو غباری بیند  ، بشوید واگر نقصانی هست به کمال آورد ؛اما کجاست آن آئینه که چهره روح و جان خویش را در آن بنگریم و شکل و شمایل باطن خود را تماشا کنیم .

(365 روز با سعدی –ص9)

 

130- باید به جستجوی آن آئینه سوم ، یعنی انسان های آئینه خو بود . باید چراغ به دست گرفت و گفت "از دیو ودد ملولم  و انسانم  آرزوست" و اگر گفتند "یافت می نشود" باید گفت :" زهی شرف که من در جستجوی همان یافت ناشدنی هستم" .

(365 روز با سعدی-ص15)

 

131- اگر باخ نیست ، آهنگ های او هست واگر سعدی نیست ، کلیات آثار اوهست واگر عاشقان حق وولی شناسان از ولایت خاک رفته اند ، دیوان حافظ رندان تشنه لب را شراب گوارا می بخشد . واگر افلاطون وشکسپیر و دانته ومیلتون نیست کتابهای ایشان و گنجینه جواهرات انسانی آنهادر پیش روی ماست .

(365 روز با سعدی-ص16)

 

132- هر که نظر کرد به دریای هستی ودید که هر دم هزاران هزار موج می آیند و می روند و صد هزاران هزار حباب که هر یک فرعون وار بادنخوت در سر دارند وکوس انا الحق می زنند و به طرفة العینی محو می شوند ، اگر در این تماشا فتنه حادثات نگردد و امواج وکفها را حقیقت نشناسد ودر پشت امواج حادثات آب قدیم الذات را مشاهده کند اهل تفکر است .

آن دیده کز این ایوان ، ایوان دگر بیند     صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد

(گلشن راز -ص12 )

 

133-کتاب های خوب شادترین نقطه اوج حضور انسان هاست  ،چنانکه درباره شعر گفته اند شعر شادترین و متعالی ترین لحظه هایشادترین انسان هاست .

(365 رو ز با سعدی-ص17-16)

 

134- نقطه اوج ظهور حضور سعدی ، غزلیات و بوستان وگلستان اوست و هر کسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد . همچنین است حافظ، میلتون و شکسپیر که نقطه های کمال حیاتشان مبدل به آثارشان شده است و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند ، او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد داشت .

(365 روز با سعدی- ص17)

 

135- فرمان امر به معروف و نهي از منكر كه براي همه مردمان آمده است در بيان همين خصلت است كه بايد اهل ايمان مراقب يكديگر باشند و خوبيها را به هم معرفي كنند و به انجام آن تشويق نمايند.زن بايد با شوهرش بگويدكه من رفاه و آسايش را دوست دارم اما خوش نيست كه ما از هر راهي به ناحق آن را فراهم آوريم و همچنين مرد با همسر و دوست با دوست و همسايه با همسايه و همكاران و هم شغلان با يكديگر بايد مرتب سخن گويند و يكديگر را به انجام كارهاي نيكو و پرهيز از هر آنچه زشتي و نادرستي  است و دون شان انسان است سفارش كنند. يك جامعه باايمان يك خانواده بزرگ است كه بزرگ تران پدران و مادرانند و كوچك تر ها برادران و خواهرانند و همه بايد به فكرهم باشند و در خدمت يكديگر.

( در صحبت قرآن – ص 295)

 

136- توكل كردن تكيه كردن است بر كسي يا چيزي كه به درستي و استواري آن اطميناني است.

( در صحبت قرآن – ص 309)

 

137-كم دادن حق مردم غير از اموراقتصادي در امور فرهنگي و اخلاقي نيز مصداق دارد: آن كس كه كتابي ترجمه مي كند و از شرايط لازم برخوردار نيست يا درسی مي دهد يا هر شغل ديگري را مي پذيرد اما صلاحيت آن را ندارد يا حق آن تدريس را ادا نمي كند يا حق دوستي مانند عيادت كردن  واحوال پرسيدن و قرض دادن را به جا نمي آورد، و صدها چيز ديگر، مي تواند مصداق كم دادن حق مردمان باشد.

( در صحبت قرآن – ص 312)

 

138-شگفتي در اين است كه انسان ها پايان داستان خوبان و بدان را بارها خود ديده اند و از زبان انبيا و اوليا و شاعران شنيده اند و فطرت آدمي نيز خود از پايان خبر مي دهد، اما باز اميد بسته اند كه راه شر وبدي به ايشان سود رساند و سعادت آورد.

( در صحبت قرآن – ص 324)

 

139- كدام شجاعت در ميدان عالم برتر از بريدن دست و پاي حرص وطمع و بر آوردن زبان به حق و راستي است.

(در صحبت قرآن – ص بیست وهشت)

 

140- مولانا در مثنوي يوسف را به روح آدميان و چاه را به دنيا و آن سقا را به مرگ تشبيه كرده و گويد خوشتر است وقتي ما را از چاه عالم بيرون مي آورند فرشتگان به شگفت آيند و زبان به ستايش گشايند كه : " يا بشري لنا هذا غلام" و چنان نباشيم كه اگر ما را از چاه بر آورند بار ديگر با سر به قعر همين چاه پرتاب كنند.

( در صحبت قرآن – ص 329)

 

141- احمد كه بوي خوش و زن و نيايش را در اين جهان برگزيد ، اين هر سه را يكي ديد وگرنه احمد را كه از احد مي آيد با تثليث چه كار؟ اين هر سه همان گوهر حواست كه طيب خوش و حضور دلكش او بوي ابديت مي دهد و عشق بي گناه او خود نيايشی است كه محاء الذنوب است.

(در صحبت قرآن – ص بیست وشش)

 

142- بيان قرآن نقطه اوجي از ماجراي عشق و زيبايي است و تعبيري شگفت است از اين حقيقت كه زيبايي چه در انسان و چه در هنر و چه در طبيعت مي تواند بر رنج ها و دردها فايق آيد چنانكه آدميان دست خود ببرند و هيچ ندانند.

( در صحبت قرآن – ص 335)

 

143- اهل حكمت گفته اند زيبايي طبيبي است كه مي تواند مزاج و خلق و خوي آدمي را اگر بيمار شده باشد شفا بخشد يعني از ناهماهنگي به هم آهنگي و از پريشاني به نظم و از زشتي به زيبايي آورد و بر عمر آدمي بيفزايد.

( در صحبت قرآن – ص 335)

 

144-احمد شكرفروش عالم جان است و تفقدي كرده است جمله آدميان را كه بيش از اين زهر كين منوشيد و زهره مردمان مدريد كه من شما را شهد عشق و دوستي  و برادري و برابري و آزادي و آزادگي آورده ام.

(در صحبت قرآن – ص سی ویک)

 

145-احمد از جانستان سرمد خبر مي دهد تا مردمان از غم اين جان عاريت وارهند. جانها از عدم نيامده اند كه به عدم بازگردند، اگر خاك به خاك مي رود پاك نيز به پاك بازمي گرددو جان همان كبوتري است كه از زمان و مكان و جهت و آشيان مبراست.بدين نگاه است كه آدميان مي توانند با رقص و آواز ، شادي كنان ازاين گذرگاه بگذرند.

(در صحبت قرآن – ص سی ویک)

 

146-خبر گزاري شيطان خبري به دروغ پخش كرده است كه شماآدميان جمله هلاك خواهيد شد، در خاك خواهيد رفت و ديگر هيچ خبري نخواهد بود. او تبليغات جهاني كرده است كه بشتابيد به حرص و آز و جاه و مقام و بدريد جامه ها و جگرهاي يكديگر را همچون درندگان و يكسر در سوداي منافع چند روزه خود باشيد و زندگي را تلخ كنيد و هواي عشق و دوستي و صلح و آشتي رابه آلايندگانی چون كينه و انتقام و وحشت و هراس و دروغ و فريب و ناامني آلوده كنيد تا من كه حسود سعادت و عنود كرامت و خلافت شما هستم شاد كام شوم.

(در صحبت قرآن – ص سی و یک)

 

147- وحی کردن خداوند به زنبور عسل ابعاد کلی تری از معنای وحی را روشن می کند و توان گفت که وحی الهی سریان هوشمندی در ذرات آفرینش است و اینکه به زنبور فرمان داده می شود که در راههای پروردگارت حرکت کن همان تعلیم الهی است که زنبور به سائقه فطرت آن را دنبال می کند و هیچ خطایی بر او عارض نمی شود.

(در صحبت قرآن – ص 372)

 

148- رسالت احمد نیز همین بود که همگان را به معراج به سوی احد فراخواند.رفتن به سوی احد که همان تقرب الی الله است با دور شدن تدریجی از نفس که مثار کثرت است حاصل می شود و شریعت ها و سنت ها و آیین ها و فضیلت و تقوی آدمیان را به سوی وحدت که قرب به احد است دعوت می کنند.دانش و هنر نیز در گرو همین قرب احد و حضور او در جهان است.

(در صحبت قرآن – ص چهل و چهار)

 

149-اگرکسانی در سودای بازگرداندن صلح و آشتی و دوستی و برادری و آزادی در جهانند تنها راه، باز گرداندن احد به دایره جهان است تا احمد شود. احد به تعبیر ارسطو صورت مطلق است و صورت جهت وحدت همه اشیا و در نهایت جهت وحدت انسانها و همه آفرینش است و هنر و اخلاق و علم که ارزشهای سه گانه فرهنگ انسانی است نیز هر سه در گرو همین صورت است.

(در صحبت قرآن – ص چهل وپنج)

 

150- فردوسی در سراسر شاهنامه درونمایه اصلی قرآن را که پیکار میان خود پرستی و خدا پرستی یا پیکار میان شیطان و رحمان ، پیکار میان نفس اماره و لوامه و پیکار میان دیو و انسان است، دنبال کرده است.شاهنامه نیز مانند قرآن با نام و یاد خدا آغاز می شود و آنگاه از انسان سخن می رود و بی درنگ مصاف میان انسان و دیو در همان آغاز حکایت روی صحنه می آید.

(در صحبت قرآن – ص چهل وهفت)

 

151- عطار ضمن نعت احمد معنی حقیقی نماز را نیز روشن کرده که عبارت است از:تعظیم به عظمت الهی و شهود زیبایی او در آیینه جهان و قیام در هر کار به خاطر عشق او و رکوع و سجود در پیش فرامین او در همه عمر.

(در صحبت قرآن – ص پنجاه وهفت)

 

152- شفاعت احمد همان هدایت اوست ، مطاع بودن او به فرمان خرد است چون او خود را خرد نخستین خوانده است و از این جهت هیچ سخنی بر خلاف خرد و فطرت آدمیان نمی گوید، نبوت او به خاطر خبر بزرگی است که از پشت پرده عالم آورده است ، و کرامت او بزرگواری و بخشش و خلق خوش و صدق و راستی و تواضع اوست که بزرگترین معجزه است.

(در صحبت قرآن – ص شصت و یک)

 

153- اکنون ای خواجه بازرگان، بدین گوهر شبچراغ عمر که روی در خاموشی دارد چه خواهی خرید خوشتر از شراب زیبایی و دانایی و نیکویی ، و کدام سود بیش از این باشد که به غواصی این سه دریا دردانه یگانه عشق را به کف آوری و چون خورشید در جهان بدرخشی و چون خورشید زرفشانی کنی از مهربانی و خوش زبانی ودست افشانی ، و درستی و راستی ، و مستی و بت پرستی ، دریغت نمی آید که چنین عمر نازنین و قره العین ماء و طین را بدهی و از دشمن سوگند خورده ای کالای آه و حسرت و پشیمانی خریداری کنی؟

(در صحبت قرآن – ص هشتاد و نه)

 

154- راه مستقیم کوتاه ترین فاصله میان آدمی و هر کمالی است که لایق حال اوست و چه بسیار مردمان در پی رسیدن به سعادت و شادی به راههای کج و معوج می روند و راه را بر خود طولانی می کنند  و اغلب دوری بلند در دوزخ حرمان ها و حسرت ها می زنند تا باز اگر لطف خدا شامل شود به صراط مستقیم بهشت بازگردند.

چنانکه برای رسیدن به شهرت به جای دل سپردن به کار خوب و ارائه آثار برجسته، در دام ثروت و قدرت و شهرت طلبی می افتند، هزار دروغ و دسیسه از ایشان به ظهور می رسد اما به حقیقت شهرت که درخشش طبیعی نور دانایی و زیبایی و نیکویی است نمی رسند.

(در صحبت قرآن – ص 4)

 

155- خداوند را در آوردن امثال و عرضه حقایق شرم و خجلتی نیست چنانکه طبیعت نیز با کمال اقتدار و بی هیچ پرده پوشی و شرمگینی هزاران هزار پدیده را عرضه می کند و چنان گستاخ و بی هراس و بی خیال آن را به نمایش می گذارد که گویی چیزی برتر از آن نیست و این بدان علت است که تمامی حقیقت زیباست و کسی در عرضه زیبایی نگرانی و شرم و اضطراب ندارد و هنرمندان ، در منتهای کمال هنر خویش در پی آنند که آن بی خیالی و گستاخی طبیعت را در هنر خود نشان دهند و یکی از نشانهای هنرمند برتر همین است که بی هراس و تردید عناصر هنرش را در کنار هم می گذارد و هیچ آثار خجلت و اضطراب و پنهان کاری در اثرش به چشم نمی خورد.

(در صحبت قرآن – ص 21)

 

156- دشمنی ها و کینه ها با خروج انسان از بهشت آغاز می شود. در بهشت همه با هم دوستند و به هم سلام و تحیت می گویند. حقد و حسد و کینه و غل و غش در بهشت نیست و این گونه صفات است که ما را چه در این عالم و چه در عالم دیگر از بهشت بیرون می کند و بدون پاک شدن از این صفات بار دیگر به بهشت اجازه ورود نمی دهند.

(در صحبت قرآن – ص 33)

 

157- خداوند می فرماید بنی اسراییل جز اندکی از این میثاق رو گرداندند و از آن فرامین اعراض کردند، و این نیز مشابه کاری است که خداوند مکرر در قرآن به مسلمانان نسبت داده است و معلوم می شود که طبع و خوی آدمیان در اقوام و ادیان گوناگون تفاوتی ندارد، بلکه انسانها ، به سبب خودخواهی و پیروی هوی، عموما از پیروی انبیا سر باز می زنند و جز اندکی به راه ایشان نمی روند.

(در صحبت قرآن – ص 42)

 

158- زندگی انسانها آکنده از آیات ناسخ و منسوخ است و انتظار می رود که آدمیان نیز مانند پروردگارشان هر آیه را نسخ کنند حکمی بهتر یا حداقل مانندآن بیاورند. اما چه بسیار می بینیم که انسانها آیات روشن فطرت خویش را نسخ می کنند و آیات شیطانی به جای آن می نهند.

(در صحبت قرآن – ص 45)

 

159- با نگاه دقیق تر می توان گفت که کارها به دنیوی و اخروی تقسیم نمی شود بلکه انسانها هستند که اگر روی در آخرت داشته باشند و مقصودشان از هرکار نیل به کمال نفس ناطقه آنها باشد همه کارهایشان از خورد و خواب ، خرید و فروش و زناشویی و شغل و حرفه و کار همه امور اخروی است و اگر آدمی روی در دنیا کرده باشد و دنیا را مطلوب مقصود نهایی خود داند همه کارهایش دنیوی است از نماز و روزه و حج و جهاد و تحصیل علم و غیره.

(در صحبت قرآن – ص 52)

 

160- مقصود از ذکر خداوند بر زبان آوردن کلماتی و نامها و اوصافی از خداوند نیست چنانکه خداوند نیزوقتی ذکر ما می کند چنین نیست که نام ما را به کرات بر زبان آورد. یاد کردن ما باید نشان عشق و آرزوی دیدار و شوق به حضورو اشتغال به اوامر و نواهی معشوق باشد و ذکر خداوند از ما این است که ما را مشمول رحمت و نعمت خود قرار می دهد و اگر شایسته تر باشیم به حضور خود می پذیرد.

(در صحبت قرآن – ص 53)

 

161- باید افزود که ذکر حضور موثر الهی در صحن آگاهی های ماست که اروپائیان از آن به خدا آگاهی تعبیر می کنند چنانکه مومن دائما یاد خداست یعنی همه جا به یاد دارد که او را پروردگاری است و از او چه خواسته و او را از چه منع کرده است و این حضور دائم را عارفان به شرب مدام و مستی بر دوام تعبیر کرده اند.

(در صحبت قرآن – ص 54)

 

 

162- این خداوند ماست که بی واسطه با ما آدمیان سخن می گوید. اوست که می فرماید در راه دین زن و مرد را تفاوتی نیست و هرکس زن یا مرد باشد اگر کار نیکو کند ( به همان معنایی که همه مردمان از این کلمه در دل دارند)، و آن کار را از روی ایمان به خدا یا ایمان به نفس خیر و خوبی انجام دهد و اغراض نفسانی و شیطانی در دل نداشته باشد ، ما او را زندگی تازه ای می بخشیم پاک و خالی از هر تشویش و اضطراب و هر محدودیت و محرومیت ، حیاتی دلخواه و دلپذیر و او را پاداشی عطا خواهیم کرد که بسی بیشتر و عالی تر است ازآن کارهای نیکو که کرده است.

(در صحبت قرآن – ص 380)

 

163- شک نیست که هر روزه دار باید با طبیبی حاذق و پاکدل مشورت کند، زیرا بسیار باشد که مزاج شخص و نوع زندگی و کار او با گرفتن روزه به کیفیت سنتی مناسب نیست و خداوند نیز در قرآن بیمار و مسافر را از روزه معاف کرده و نیز نخواسته است که آدمیان در گرفتن روزه به منتهای طاقت و تحمل خود برسند بلکه باید دراین روزه گرفتن در وسع باشند. بنابراین اگر روزه کسی را به طاقت می رساند یا زیانهای معقولی برای او در بر دارد از آن معاف خواهد بود، بلکه پرهیز از آن واجب است.

(در صحبت قرآن – ص 57)

 

164- راستگویی به آدمی اعتماد به نفس می بخشد ، چهره اش را صمیمی و قاطع و دوست داشتنی می کند، مردم به او اعتماد می کنند و در کار تجارت و سود و سودا نیز موفق تر از دروغگویان خواهد بود و فروغ صدق و راستی بر جمال چهره اش می افزاید. این خود بهشت نقد است.

(در صحبت قرآن – ص 386)

 

165- درک این رابطه میان خوبی و بدی و نفس آدمی شاید بزرگترین درس اخلاق در جهان است و اگر کسی این را نمی فهمد دیگر دانسته های او به کار نمی آید و هوشمند ترین مردم کسانی باشند که در می یابند که اولا خوبی بهتر از بدی است و ثانیا هرکه خوبی را انجام دهد با نفس خود خوبی کرده است.

(در صحبت قرآن – ص 396)

 

166- پدیده های طبیعت و نمایشی که در صحنه های عالم لحظه به لحظه بازی می شود ، همه برای آنان که خرد را در هر کار به خدمت می گیرند ، اشارتی است به حقایق جاودان و لایتغیر و نمایشی است از قدرت آفریدگار و تجلی ای است از اسماء و صفات او.

(در صحبت قرآن – ص 58)

 

167- اگر موسیقی و تئاتر و معماری و نقاشی و کتاب خوب در جامعه رو به کاهش رود خودخواهی و حرص و تجاوز و جرم و خیانت و خشونت در آن افزایش خواهد یافت و ادبیات و هنر محصول چاره جویی طبیبان معنوی است.

(در صحبت قرآن – ص 404)

 

168- بار گناه مسئولیت انجام کاری است که ایجاد رنج و محنت کرده است و رهایی از این بار تنها به پشیمانی و سپس جبران مافات در حق ستمدیده یا در صورت فوتِ امکان در حق نیازمندان دیگر میسر است. طاعات و عبادات ظاهری و ختم "امن یجیب" و ختم "اذا وقعه" و ختم قرآن در این مورد به تنهایی کارساز نیست.

(در صحبت قرآن – ص 402)

 

169 – تاریکی را نور از میان می برد، غضب را شرح صدر و مدارا مداوا می کند نه استغفار ، و رنج را ، ایجاد شادی و راحت جبران می کند نه دعای خیر و آرزوی سلامت ، و گریاندن را به خنده آوردن جواب گوید نه الحمد خواندن. عالم بانکی است که خوبیهای ما را به حساب می گذارند و بدیها را همچنین ، و اگر در موازنه بدهکار شویم ، نمی توانیم طلب شادی کنیم مگر از نو شادی و خرمی خلق کنیم یا خلق خوش و دل پاک تا حسابمان نخست تسویه و سپس طلبکار شود و شادی قبضی است که از بانک عالم می آید که شما را در حساب موجودی فراوان است و این قبض همه دلتنگی ها را برطرف می کند.

(در صحبت قرآن – ص 402)

 

170- مثال مدد گرفتن از عواملی چون حرص و آز و غرور و تزویر ، و دروغ که بین عامه مردمان رواج دارد، چنان است که آدمی با حیوانی که زبان نمی فهمد سخن گوید و او را به مدد گیرد و بدیهی است که هیچ مددی از آن حیوان به او نخواهد رسید، زیرا از دعا و درخواست او جز صدایی و ندایی نخواهد شنید. اگر کسی طالب شهرت است باید به راستی همتی کند و هنرها و فضایلی کسب کند و این استعانت از خداست که حق است اما اگراز هر عامل دیگری چون زد و بند های اقتصادی و سیاسی و مطبوعاتی و عوامل دیگر کمک گیرد آن عوامل جزء نظام موثر عالم نیستند و خواست آدمی را درنمی یابند تا به کمک او آیند.

(در صحبت قرآن – ص 62)

 

171- آدمی نباید در پی چیزی که به آن علم ندارد چشم بسته حرکت کند. آخر آدمی را چشم و گوش و عقل و هوش داده اند و خداوند بدین نعمت ها ما را مسئول خواهد دانست.

(در صحبت قرآن – ص 415)

 

172- غرور و تبختر و فخر فروشی نشان نادانی است. غربیان گفته اند اگر آدمی جاهل و نابخرد باشد لزومی ندارد که سند آن جهل و نابخردی را امضا کند و به هر کس می رسد نسخه ای بدهد، تکبر همان امضا و سند نابخردی و خردی و کوچکی درون آدمی است.

(در صحبت قرآن – ص 417)

 

173- ایمان به خدا و قیامت به صرف اقرار و شهادت حاصل نمی شود بلکه نشانهای واقعی و حقیقی دارد.

(در صحبت قرآن – ص 64)

 

174- طعام و شراب معنوی نه تنها روزه را باطل نمی کند بلکه بخشی از غرض فرمان روزه، جایگزین کردن مائده های آسمانی به جای مائده های زمینی است.

(در صحبت قرآن – ص 69)

 

175- در ادبیات فارسی باده نهی شده فقط شراب انگوری نیست بلکه هرچه آدمی را از فطرت انسانی دور کند و به غفلت اندازد نیز شراب است، مانند غرور به مال و جاه و ثروت و زیبایی و حتی عجب و خودبینی در عبادت خداوند همه از اقسام مستی است و زیان این مستی ها به مراتب بیش از زیان آن شراب انگوری است.

(در صحبت قرآن – ص 85)

 

176- عفو به معنی زیادی و اضافی است و پاسخ خداوند به اینکه ما چه چیز و چه مقدار در راه خدا انفاق کنیم این است که هرچه افزون بر زندگی عادی شماست ایثار کنید.

(در صحبت قرآن – ص 86)

 

177- در زمانهای قدیم قرضی که می دادند به صورت طلا و نقره بوده است یا کالاهای دیگر مانند جو و گندم و خداوند روا ندانسته است که کسی مقدار معینی از کالایی قرض بدهد و هنگام بازپرداخت ، مقدار بیشتری طلب کند.اما امروز که معیار و سنجش ، پول و اعتبار کاغذی است اگر ارزش پول پیوسته در حال کاهش باشد باکی نیست که هنگام بازپس گرفتن قرض به قدر آن کاهش زیادت طلبند و این به حقیقت ربا و زیادی نخواهد بود.

(در صحبت قرآن – ص 90)

 

178- انفاق در راه خدا در معنای وسیع تر همه کارهای نیکو را شامل می شود و برترین انفاق این است که آدمی وجود خود را در راه خدا به مردمان نفقه دهد و خود را وقف کند بر اینکه مال و عمر و جان و نفسش، همه در راه خوبی و زیبایی و دانایی صرف شود که بهترین خدمت خلق این است.

(در صحبت قرآن – ص 97)

 

179- اگر خدا سختی بیش از طاقت بر دوش کسی نهد آن از نوع تکلیف الهی نیست بلکه معلول گناهان شخص به خصوص ظلم و بیرحمی و بارسنگین تر از حد تحمل بر دوش مظلومی نهادن است.

(در صحبت قرآن – ص 119)

180- چنین است که اگر درخت از ریشه بر آمده را ظاهرا طراوتی و شادی و برخورداری از برگ سبز می بینیم آن بسیار کوتاه و گذرنده است.زود باشد که زرد و خشک شود و بمیرد و چنین باشند انسانهای خبیث و اهرمن خو که ممکن است چند گاهی رنگ سبزی و خرمی بر خود ببندند اما نمی دانند چه بلایی بر سرشان آمده است.

(در صحبت قرآن – ص 362)

 

181- اگر پرسند که پس این زشتی ها و بدی ها که در جهان است از کدام خزانه نازل می شود،باید گفت آنها نیز از پیش آن یگانه می آیند الا آنکه وقتی به او منسوب می شود شر و فساد و زشتی نیست و همه صلاح و حکمت است اما آدمیان که در عالم هست و نیست به سر می برند،به اعتبار نیازهای خود گاه چیزی را شر و چیزی را خیر می خوانند در حالی که جز خیر در جهان چیزی نیست.

(در صحبت قرآن – ص 367)

 

182- بصیرت بی نهایت، حسن بی نهایت را دید و از این دیدار عشق بی نهایت پدید آمد، پس"عشق بی نهایت را بی نهایت خواستن است" حسن ازلا و ابدا در تجلی است و ادراک ازلا و ابدا در مشاهده است بنابراین عشق ازلا و ابدا بر صحنه نمایش است.

(در صحبت قرآن – ص سی و چهار)

 

183-حکایت کرده اند که صبح روز هبوط ، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت" ای معبود و ای معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی ، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم ، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟ " خداوند آهسته در گوش آدم گفت :"من خود دارم با تو می آیم." آدم پرسید:" این چگونه باشد؟" فرمود:"تو در سیمای آن حوا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هر دم تجدید می شود خواهی یافت."

(در صحبت قرآن – ص سی و هفت)

 

184- کیست که شگفت انگیز ترین دستگاه پالایش را در درون حیوانی نصب می کند تا از میانه خون و روده،شیری چنان پاک بی کمترین آمیختگی و آلودگی برای نوشیدن فرزند آن حیوان و فرزندان انسان عرضه کند.

(در صحبت قرآن – ص 371)

 

 

185- كار هر پيامبر و شاعر آسماني اين است كه در طور اين عالم آن آتش فروزان و گرمي بخش را كه ديگران نمي بينند با چشم دل مشاهده كند و با آن انس گيرد.

(در صحبت قرآن – ص 547)

 

186- داستان بلقيس آكنده از لطايف معنوي و معرفتي است:اولا نشان مي دهد كه اگر كسي پادشاه باشد و همه نعمتهاي روي زمين را داشته باشد و طالب سليمان عشق نباشد باز بهره اي از حيات نمي برد اما اگر تسليم سليمان عشق شد چنين نيست كه از پادشاهي بيفتد و تخت و شكوه و بارگاهش كم شود بلكه صد چندان از همه نعمتهاي پيشين برخوردار خواهد شد و بر همان تخت با حضور سليمان خواهد نشست.

(در صحبت قرآن – ص 552)

 

187- بعضي چنين تصور كرده اند كه صفت امانت و تعهد اهميت بيشتري از علم و تخصص دارد و اگر بخواهند بين مهارت و تخصص در مقابل امانت و تعهد يكي را انتخاب كنند بهتر آن است كه امانت اختيار شود در حالي كه امكان رسيدن زيان از آدم نادان ولي متعهد بيش از زيان دانايي است كه ممكن است تعهدي نداشته باشد.

(در صحبت قرآن – ص 559)

 

188- خداوند باران را از آسمان مي فرستد و اين نفي واسطه نيست كه بگويند باران از ابر مي بارد بلكه چون علت اولي در هر كاري خداست بنابراين خداست كه باران را نازل مي كند و خداست كه جانها را مي ميراند و خداست كه نور مي افشاند، اگرچه خورشيد و عزراييل و ابر نيز در كار باشند.

(در صحبت قرآن – ص 596)

 

189- مقصود از مردن اين است كه بنده از خود و خدمات خود كه نشان حضور نفس است دم نزند بلكه خود را و رنجها و تلاشهاي خود را يكسر فراموش كند و يكدل و يك جهت به وظيفه بندگي و عاشقي پردازد.

(در صحبت قرآن – ص 600)

 

 

 

190- حجاب و لباس دو خدمت اساسي به زنان مي كند، يكي مصونيت از تعرض آن كس كه نامحرم است و در حريم محبت نيست چنانكه هواي سرد و آفتاب گرم و گرد و غبارو آلودگي نيز با بدن نامحرم هستند و همه به خصوص خانمها كه به عالم لطافت نزديك ترند توصيه شده است كه خود را از آنها بپوشانند و ديگر حفظ محبوبيت زن كه به سبب آشنايي و دسترس بيش از حد از رونق و مطلوبيت مي افتد، حدي را بايد حفظ كرد كه هر دو امتياز به زنان داده شود.

(در صحبت قرآن – ص 606)

 

191- تنها راه براي يكراهه شدن تسليم شدن است به حق كه شخص را به كلي از تشويش تصميم گيري مي رهاند زيرا هر لحظه مي داند كه بايد طرف حق را اختيار كند. و چون انتخاب آن حق وظيفه اوست هر دم مي داند كه بايد به وظيفه خود به عنوان يك مرد، يك همسر، يك عضو جامعه،بپردازد و كاري خوش تر از انجام وظيفه نيست. تنها راه گريز از اختيار، اختيار كردن وظيفه است.

(در صحبت قرآن – ص 609)

 

192- در روزگار ما اگر بشريت قدر نعمت ها را نداند و سپاس نگويد و آنها را در جهت افزايش آسايش و راحت و شادي و لذت آدميان صرف نكند اي بسا كه به دست همين نيروهاي مهار شده به هلاكت و نابودي خواهد افتاد.

(در صحبت قرآن – ص 616)

 

193- سخن در اين است كه كمر همت بنديد و هرچه مي كنيد صرفا و خالصا براي خدا و به خاطر خدا باشد يعني براي احراز حق و حقيقت، يعني براي زيبايي و دانايي و نيكويي كه از اوصاف آن يگانه است و اين يك نصيحت را اگر به كار بنديد از هزاران هزار عذاب و رنج و محنت گوناگون خلاصي خواهيد يافت زيرا هرمحنتي جدايي از اوست يا دوري از اوست يا فراموشي اوست چنانكه هر شادي از ياد اوست و از مصاحبت اوست و از عنايت اوست. همين يك نصيحت است كه به صورت احكام و دستورات و تعليمات گوناگون درآمده و هزاران كتاب را از آن پركرده اند.

(در صحبت قرآن – ص 617)

 

 

 

194- طالبان دنيا چون در آرزوي شهوات فاني و گذران دنيوي هستند وقتي مرگ در رسد آنها را از همه مطلوباتشان دور مي كند و به تعبير قرآن حصاري بلند بين آنها و مشتهياتشان مي كشد و به ناگاه خود را از همه چيز محروم مي بينند و چون در سوداي لذات باقي و متعالي نبوده اند به كلي در ظلمت فرو مي مانند و خداوند مي افزايد كه اگر ترديد داريد نگاه كنيد كه ما با پيشينيان نيز چنين كرديم وبين آنها و مقصودهايشان فاصله افكنديم.

(در صحبت قرآن – ص619)

 

195- تنها مرگ نيست كه ميان آدمي و خواسته هايش ديوار مي كشد،بلكه خود زندگي نيز انسانهاي دنيا طلب و خود پرست را ادب مي كند.

(در صحبت قرآن – ص620)

 

196- ادب زندگي اين است كه همه نعمتها را به او مي دهد و لذت و شادي و نشاط را از او مي گيرد و چون ديو ، ديوار سحر آميزي از محروميت و قبض و دلتنگي بين او و مشتهياتش مي كشد و آفتاب گرم و درخشان يك زندگي پاك را از او پنهان مي كند و راست است سخن لغت شناسان كه گفته اند:" ديوار را ديو مي آورد" آفتاب خوبان هميشه تابنده و بهار ايشان تا ابد پاينده است.

(در صحبت قرآن – ص620)

 

197- چون شيطان دشمن قسم خورده آدمي است سزاوار است كه آدمي نيز با شيطان به عنوان دشمن سوگند خورده برخورد كند و او را حتي اگر در ظاهر دعوت به خير و خوبي مي كند پيروي نكند زيرا در پي آن خير شري را اراده كرده است.

(در صحبت قرآن – ص622)

 

198- منكران به حقيقت مرده اند، "و اجسادهم قبل القبور قبور" يعني" جسمهاي ايشان پيش از رفتن به گور، قبر دلهاي مرده ايشان است" آري ايشان مرده سود و زيان خويشند و مرده سخن حق نمي شنود تا زنده شود.

(در صحبت قرآن – ص630)

 

 

199- در اصطلاح اهل معرفت فقير كسي را نمي گويند كه او را مال و ثروتي نيست بلكه فقير كسي را گويند كه از فقر ذاتي خود آگاه شده و ثروت را يكسره از آن غني بالذات و خداي ستوده صفات مي داند.

(در صحبت قرآن – ص625)

 

200- اگر پيامبر اكرم فرمود " فقر من مايه افتخار من است " اگرچه در معني ظاهر نيز درست است كه فقراو نشانه بي اعتنايي او به تعينات دنيوي است و نشان آن است كه پيامبري را دكاني براي كسب مال نكرده است اما معني متعالي تر اين است كه او به فقر ذاتي آدمي در برابر آن غني بالذات آگاه شده است و خود را مالك هيچ چيز نمي داند و همه چيز را از آن مالك الملك مي بيند. در اين آگاهي، آدمي در عين فقر و مسكنت به پادشاهي مي رسد.

(در صحبت قرآن – ص625)

 

201- منكران گويند كه اگر طبيعت عالم را چنين معجزاتي هست كه مي تواند رايانه اي به عظمت مغز آدميزادبسازد، چه استبعاد باشد كه اين طبيعت مرموز، حقيقت ذات ما را،به اصطلاح اصحاب رايانه، در حافظه اي ذخيره كنند و به اشارت انگشتي بارديگر در فضاي ديگري از هستي ظاهر گردانند. اي بسا كه اين عرصه دنيا جز يك فضاي مجازي نيست و حقيقت در فضايي بيرون از غار اين عالم است.

(در صحبت قرآن – ص635)

 

202- شكسپير گفته است كه هر روز را يك عمر به حساب آوريد بدين گونه صبح كه از روياي شب پيشين بيدار مي شويد كودكي هستيد شاداب و مشتاق ديدن و بهره بردن از جهان، به تدريج تا ظهر به ميانه عمر نزديك مي شويد. از بعد از ظهر به دوران پختگي مي رسيد و مهم ترين كارهاي روز خود  را انجام مي دهيد و سپس به تدريج به غروب و شب نزديك مي شويد و دوران پيري را مي گذرانيدآنگاه به خواب مي رويد و مي ميريد. روز بعد باز زنده مي شويد. چه سعادتي است كه آدمي عمرهاي بسيار در پيش دارد و مرگهاي بسيار را تجربه مي كند تا به تدريج هراس مرگ از وي مي رود و براي انتقال نهايي از ساحتي به ساحت ديگر آماده مي شود.

(در صحبت قرآن – ص652)

 

203- ممكن است مدعيان فرعون صفت مدتي كوتاه افرادي را جذب كنند و قول ايشان بر بعضي دلها به تبليغات و فريب ها و نيرنگ ها بنشيند اما دوامي نمي كند و به تدريج رسواي خاص و عام خواهند شد.

(در صحبت قرآن – ص658)

 

204- بلا ها و سختي ها نيز خود لطف الهي است ، زيرا سختي و محنت ما را تجربه و آگاهي مي بخشد و رفتارهاي ما را متين و پخته مي كند، در عين حال موجب آمرزش گناهان ماست.

(در صحبت قرآن – ص670)

 

205- به چهره آدميان بنگريد تا روشن شود كه هريك از كدام دسته اند. چهره هايي هست دود زده ، روي در سياهي كرده، مضطرب و هراسناك و مشوش كه هردم از اين سوي و آن سوي مي نگرد تا مبادا دشمني در كمين باشد و هردم عربده اي مي كشد و سري از تن جدا مي كند و خشمي بر اين فرود مي آورد و كينه اي بر آن، پيداست كه از كدام دسته است. و آن كسي كه چون آب زلال از روي دلنوازي با همه رنگها ساخته و از معرفت به متانت رسيده و از شراب عشق مست و سرخوش است و شيرين ترين كلمات را از محبت و مهرباني بر لب دارد پيداست كه از كدام دسته است.

(در صحبت قرآن – ص683)

 

206- قرآن سراسر آكنده از حضور محمد است اگرچه نام او نيامده و تنها به اشاره و ضميري اكتفا شده است و در خطابهاي بسياري كه در قرآن به آن حضرت اشاره دارد، اوصاف و خلقيات و روحيات حضرت محمد يادآوري شده است كه مهم ترين آنها اين است كه او رحمتي براي همه عالميان است و او را خداوند خلقي عظيم عطا كرده است و چندان مهربان است كه سختي ها و محنت ها و گمراهي هاي مردمان را نمي تواند تحمل كند و اوصاف بسيار ديگر از اين دست.

(در صحبت قرآن – ص686)

 

207- اينك اعلاميه صلح و برادري ميان مومنان را مي خوانيم. اعلاميه برادري ميان همه كساني است كه به خدا يعني مبدا خير و زيبايي و حقيقت ايمان دارند.

(در صحبت قرآن – ص693)

 

208- هيچ عبادتي برتر از ايجاد صلح و دوستي بين مردمان نيست زيرا عبادت وسيله تقرب به سوي خداست و از ديدگاه فلسفي هر عملي كه فرد يا جمع را به سوي وحدت ببرد عبادت است كه موجب نزديك شدن به وحدت مطلق الهي است.

(در صحبت قرآن – ص694)

 

 

 

209- دستور مهم اخلاقي و اجتماعي ديگر اين است كه جاسوسي نكنيد و پيگيري و تفحص در كشف آنچه پنهان مي كنند نداشته باشيد حتي در سوالها كه از ديگران مي كنيد اگر احساس مي كنيد كه شخص از بيان چيزي خشنود نيست بر يافتن آن چيز اصرار مورزيد . زيرا ممكن است پاسخ آن سوال كه مي كنيد شما را خوش نيايد. در قرآن (مائده:101) آمده است كه: " از چيزهايي مپرسيد كه اگر آشكار شود شما را مكروه آيد" و به خصوص از شغل جاسوسي  حذر كنيد زيرا جاسوسي تجاوز به حقوق ديگران است و اعتماد عمومي و به دنبال آن دوستي و مودت را در جامعه از ميان مي برد و هرلحظه شخص را نگران مي كند كه در مقابلش چه كسي نشسته است؟ ديو يا انسان؟ دجال يا مسيح؟

(در صحبت قرآن – ص699)

 

210- حضرت خديجه چندان مجذوب صداقت و پاكي و امانت و نورانيت معنوي حضرت محمد شد كه خود از آن حضرت خواستگاري كرد و گفت آرزو دارم كه در اين جهان در كنار نازنيني چون تو زندگي كنم. در حالي كه بدان و ناپاكان نخستين جهنمشان همان مصاحبت با بدان و زشت كاران است و عدم محبوبيت نزد خوبان كه خود عين تنهايي است هر دم چون آب جوشان و زقوم جهنم دلهايشان را مي سوزاند و كامشان را تلخ مي كند.

(در صحبت قرآن – ص739)

 

211- از چيزهاي زيبا " زيبايي " را بجوي و از انسانهاي دانا " دانايي " را كسب كن و از نيكوكاران گوهر " نيكوكاري" را ملكه خاطر خود گردان تا بدين سه گوهر زيبايي و دانايي و نيكويي چنان ثروتمند شوي كه پادشاه جهان گردي و پادشاهان عالم خاك را به غلامي نپذيري.

(در صحبت قرآن – ص735)

 

212- سر بي اعتنايي كافران به كتاب قرآن كريم اين است كه دستورات آن و تعليمات و حكمت آن با هواهاي نفساني ايشان سازگار نيست و هرقدم كه مي خواهند حرص و طمع ورزند و حقوق ديگرانزير پاي نهند و تجاوز و تعدي كنند آيه اي چون شمشير درخشان و بران پيش چشم ايشان ظاهرمي شود.

 

(در صحبت قرآن – ص741)

 

 

213- آدميان به جاي آنكه سختي ها را بر راحتي مقدم دارند نخست به جانب راحتي و آسايش كه پيروي از هواهاي نفساني آنهاست مي روند و خود را به رنج و محنت مي افكنند در حالي كه خوش تراست خود را نخست به رنج و محنت رياضت و تربيت و كسب علم و كسب هنر بيندازند تا به دنبال آن راحتي بي پايان به ايشان برسد.

(در صحبت قرآن – ص745)

 

214- زيبنده است كه امروز با اين همه امكانات رسانه اي صدايي در جهان بلند شود يا پرچمي بدين مضمون بر افرازند كه: آيا وقت آن نرسيده است كه انسان ها خود را تسليم خوبي و زيبايي كنند و از اينهمه رنج و محنت كه به نام من براي خود وديگران پديد آورده اند برهند؟

(در صحبت قرآن – ص747)

 

215- چنين است كه اگر آدمي خدا را و روز ملاقات با او رابه فراموشي سپارد انسانيت خويش را نيز از ياد خواهد برد و خود را چنان خوار و خفيف خواهد كرد كه در پيش زشت روياني چون دروغ گويان و حريصان و ستمكاران و دجالان زانو مي زند تا اندك لذتي از مال و جاه آلوده به هزار تشوير و تشويش به دست آورد.

(در صحبت قرآن – ص767)

 

216- چنين است كه هر كه خدا را از ياد ببرد، خدا نفس با كرامت او را از يادش مي برد تا با ديو و دد بياميزد و بد از نيك نداند و تموز از خريف نشناسد.

(در صحبت قرآن – ص767)

 

217- مقصود از كلمه فردا، روز قيامت است يا در معني عام تر روز قيام حقيقت و آشكار شدن نتايج و عواقب كارهاست چه در اين جهان و چه در جهان ديگر.از اين رو آدمي زيبنده است كه مدام در انديشه پايان كار باشد تا هم از امروز دنيا و هم فرداي قيامت بهره تمام گيرد.

(در صحبت قرآن – ص767)

 

218- شما يك حقيقت ازلي ابدي هستيد و روح شما كه حقيقت ذات شماست يك امر قدسي آسماني است و يك اخگر جاودانه است و شما را در پيش روي قيامتي است به ديدار سرو قامتي.

(در صحبت قرآن – ص773)

219- دشمن حقيقي ايشانند كه مردم را مي فريبند و مهم ترين وسيله فريبشان تظاهر و تمسك بيش از حد به ظواهر ديانت است . هركه را بنگريد كه بيش از همه در حفظ صورت ها موشكافي مي كند و از پيغمبر نيز مسلمان تر است اما خلق وخو و رفتار او هيچ بدان قديس نمي ماند بدانيد كه منافق هم اوست.منافق است كه چون در دل ايماني ندارد بر زبان مي افزايد. سوگند مي خورد و تاكيد در تاكيد مي آورد تسبيح هزار دانه دارد و دايم زير لب ذكر مي گويد تا آنچه را وجود ندارد به كرسي بنشاند سوگند خوردن و تاكيد و اصرار يكي از نشانه هاي شيطان است.

(در صحبت قرآن – ص787)

 

220- اگر پرسند چرا مومنان اغلب محرومند و حريصان و بي هنران برخوردار، پاسخ اين است كه بدان هيچ گاه از لذتي و ثروتي برخوردار نيستند، زيرا درون ايشان آكنده از هزار تشويش و اضطراب و ترس و دلهره است. آخر آن كس كه به خدا و جاودانگي روح ايمان ندارد و عالم را پريشان و بي سرپرست مي شمارد چه آسايش روحي خواهد داشت كه بتواند از نعمتي لذتي برد و احساس كاميابي كند.

(در صحبت قرآن – ص790)

 

221- خلق خوش مهم ترين ركن شناخت عارفان و عاشقان از دنياپرستان است كه چه دين مدار باشندو چه عقل مدار.

(در صحبت قرآن – ص803)

 

222- صرف نظر از اينكه نيروي چشم زخم در عالم جسماني وجود داشته باشد يا صرفا همان تاثيرات اهريمني حسد و حسد ورزي باشد، توصيه خردمندان اين بوده است كه مردم را اگر حسن و كمال و جمالي است از چشم عامه پنهان كنند چون حسادت امري بسيار رايج است كه حتي ممكن است پسران پيامبري چون يعقوب را عليه برادرشان يوسف برانگيزد.

(در صحبت قرآن – ص809)

 

223- حرص و ولع در آدميان نشان ترس و عدم امنيت است. شخص مي ترسد كه فقير و محروم شود ،مي ترسد كه فرصت را از دست بدهد، مي ترسد از رقيب ، مي ترسد از بازيچه روزگار، خود را در قلعه اي احساس مي كند كه دشمن بدان حمله كرده است، دائما مشغول ايجاد استحكامات است،آذوقه ذخيره مي كند،در بانك هاي مختلف حساب باز مي كند، سهام شركت هاي معتبر را مي خرد،برنامه ريزي مي كند كه چهل سال ديگر چنين و چنان خواهد كرد و با اين همه اگر هم به اجراي  همه نقشه هاي شيطاني خود موفق شود آن موفقيت عين شكست خواهد بود، زيرا عمر خود را درباخته است.

 

(در صحبت قرآن – ص816)

 

224- بنابر روايات اسلامي رسول اكرم و ائمه و قديسان ما همگي با لباس پاكيزه و مناسب نزد مردم ظاهر مي شدند و هيچ گاه در پوشش خويش لاابالي و آشفته نبوده اند.

(در صحبت قرآن – ص824)

 

225- مثل رايجي هست در بين پارسيان كه گويندمردم آدم را به لباس مي شناسند و به راستي چنين است كه جامه آشكار هركس مي تواند از طرح و رنگ و پاكيزگي و آراستگي و هماهنگي با عرف جامعه آگاهي بسياري از جان پنهان و گرايش ها و اخلاق نهان او به دست مي دهد.

(در صحبت قرآن – ص824)

 

226- مرگ خروج از گور بدن است نه رفتن به گور خاك.

(در صحبت قرآن – ص833)

 

227- خداوند در قرآن از حضرت موسي و داستان زندگي او بيش از ديگر پيغمبران ياد كرده و گاه به بيانهاي گوناگون داستان واحدي را مكرر داشته است. البته اين تكرارها ملالت آور نيست زيرا به تصنيف هاي مختلفي مي ماند كه آهنگ سازي بزرگ از درونمايه واحد مي آفريند.

(در صحبت قرآن – ص851)

 

228- عشق به زيبايي و دانايي و نيكويي و مصاحبت دانايان و نيكوان و هنرمندان بهشت نقد است كه گاه از آن تعبير به خرابات و ميخانه كرده اند.

(در صحبت قرآن – ص879)

 

229- مقصود از ايمان تكيه كردن بر خوبي و زيبايي و دانايي مطلق است كه خداست و مي توان بر او تكيه كرد و در زير سايه او پناه گرفت و به پشتوانه او با اقتدار تمام در مقابل هر جهل و ظلم و شرارت ايستاد.

(در صحبت قرآن – ص882)

230- هرکس باید هر نعمتی که به او عطا شده است با کمال اخلاص در خدمت خلق و رفع نیازمندیهای ایشان قرار دهد و به عبارت دیگر باید خرج زیبایی و دانایی و نیکویی شود که این سه مایه شادی و آسایش وسعادت مردمند.

(در صحبت قرآن – ص906)

 

231- حضرت احدیت همان حقیقت وجود است. وجود از هر ماهیتی مبراست.چگونه او زاده پدری باشد یافرزندی از او زاده شود یا نظیر و مانند داشته باشد که این معانی همه در ماهیات تحقق می کند نه در ذات حق.

(در صحبت قرآن – ص934)

 

232- پناه از شر شیطانی است که وسوسه بد افکند در دل مردمان، همان شیطان پنهان کار که قولها و وعده ها می دهد و به هیچ یک وفا نمی کند بلکه در هنگام ضرورت پا واپس می کشد و آدمی را تنها می گذارد. و انسانهای شیطان صفت نیز در دوستی و معاشرت چنین وصفی دارند که در هنگام ضرورت در کنار دوست نمی مانند.

(در صحبت قرآن – ص938)

 

233- از کجا می توان شناخت که وسوسه ای از جانب جن و دیو می آید یا از طبیعت الهی آدمی سرچشمه می گیرد؟ نشان این است که هرچه با عقل سلیم آدمی و خرد جمعی آدمیان ناسازگار است از جنس دیو است.

(در صحبت قرآن – ص938)

 

234- در ادب پارسی بهترین پناهگاه را میخانه و خرابات عشق دانسته اند و آن پناه بردن از شر خودپرستی به بی خویشی و مستی است.

(در صحبت قرآن – ص938)

 

235- سخن جلوه گاه معاني است و چنانكه صورت بي معني را نوري نيست معاني بي صورت را نيز ظهوري نيست پس مركبي بايد كه معاني لطيف آسماني را در عالم صورت سير دهد و آن مركب همان حروف و كلمات است كه بايد به تناسب جمال معاني خلعتي بر تن كند.

 

(كيميا 1– ص 8)

 

 

236- دل آدمي ، اگرچون دهكده عالم جايگاه آب و ملك و دام ودد نباشد خانه عشق است و آنجا چون اطاق هزار آيينه زليخا به هر سو بنگرد جز جمال يوسف و يوسف جمال چيزي نمي بيند.

 

(كيميا 1– ص 87)

 

 

237- اگرازعاشقان حليه جمالش كه به تحير منسوبند، ديده عشق وام كني و به تماشاي جهان پردازي، جهاني ديگر بيني، پر از فرشته، پر از رقص، پر از نقاشي، پر از تنديس هاي آسماني و چون "هاولوك اليس" خواهي گفت: زندگي رقصي است به سوي خداوند.

 

(كيميا 1– ص 87)

 

 

238- همانا كه آن شيطان پنهان كارو آن خناس در كمين توست تا به اشتغالات باطل و زوايد و زخارف دنيوي تو را بفريبد و به فضول عيش بار تو سنگين كند و از فضل و كمال باز دارد، پس از او به من پناه گير"فاستعذ بالله" و پاي از دايره عشق و زيبايي بيرون منه.

 

 

(كيميا 1– ص 93)

 

 

239- يك دل و يك راي با دلي پاك و قلبي سليم به سوي من آي كه چون بنده من باشي همه عالم بنده تو شوند و از همه بركات دنيا و عقبا برخوري.

 

(كيميا 1– ص 94)

 

 

240- در چند دهه اخير، برخي از معاصران ، مقام و منزلت معنوي و عرفاني سعدي را در نيافته و بيشتر او را شاعر سخن پرداز و نمونه كامل فصاحت و بلاغت شمرده ، تغزلات عاشقانه او را يكسر به عالم خاك منسوب كرده اند، در حالي كه سعدي عارفي است پر شور و حال و از عاشقان حضرت حق كه عشق به آفريدگار ، او را عاشق تمامي آفرينش كرده است .

 

(كيميا 1– ص 103)

 

 

241- چون به ديده عشق در جهان نظر افكني نه تنها عارفان كه همه ذرات جهان را مست جمال دوست و مشتاق وصال يار بيني و عالمي را در اين عشق رقيب خويش بيني.

 

(كيميا 2– ص 71)

 

 

242-ساقي الست از جام كرامت جرعه اي بر شوره زار عدم ريخت و از آن جرعه جمله كائنات مست و مدهوش و رقص كنان و كف زنان به شوق وصال آن معبود يكتا در گردش و چرخشند.

 

(كيميا 2– ص 72)

 

 

243- زمان دعوت، لازمان و مكان ديدار، لامكان، و لباس، عريان شدن از خرقه انيت، و زاد و راه،دست افشاندن از غير حق و منازل ، هفت شهر عشق ، و راهبر، خير و جمال و حقيقت است. پس هركه خواهد بر براق همت نشيند و به بال محبت به كوي محبوب پرواز كند.

 

(كيميا 2– ص 76)

 

 

244- عارفان پارسي گو " بودن" را در برابر حق گناه شمرده و از آن توبه كرده اند.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

245- اغلب هستي به معني خودبيني و خود پرستي به كار مي رود و بايد از آن توبه كرد يا پا بر سر آن نهاد يا آن را به باد فنا داد.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

246- انا الحق گفتن منصور نيز به حقيقت توبه از هستي منصور است و ترك دعوي اناالمنصور.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

247- سخن در اين است كه گناه، كاري نيست كردني بلكه حالي است بودني و عارفان گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي، از اين رو عاشق را ديگر گناه نيست.

 

(كيميا 3– ص 8)

 

 

248- شعر كه ستايش جاودانه هستي است و از حرف و گفت مستغني است، بويي است از آن بهشت كه نه هيچ چشمي ديده و نه هيچ گوشي شنيده و گناه است بر شاعر كه اين آواي بي كلام رابشنود و به كلام نياورد و همگان را خبر نكند و خلاف راي خردمندان است كه ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.

 

(كيميا 3– ص 9)

 

 

249- پس از آنكه دكارت جمله "مي انديشم پس هستم" را سنگ زير بناي فلسفه خود قرارداد و دليل هستي آدمي، بلكه نفس هستي او را همان انديشيدن دانست، متفكران و شاعران، با بهره گيري از ساختمان اين جمله كه شهرت جهاني يافته است آن را با نگرش خود به هستي هم آهنگ كردند. يكي گفت "من اعتراض مي كنمپس هستم" .ديگري گفت "من متهم مي كنم پس من هستم" و بر اين نسق خانم كتلين رين كه عشق را دليل هستي و تماميت ذات خويش مي داند آن را به صورت "عشق مي ورزم پس هستم" به كار گرفته است.

 

(كيميا 3– ص 22)

 

 

250- جوهر ذات آدمي همان خواست است. نفس ناطقه يعني خواستن و عشق داشتن و چون سرمايه ما تنها خواستن است هرچه خواست عظيم تر،آدمي بزرگ تر و شريف تر.

 

(كيميا 3– ص32)

 

 

251- نفس اماره و ديگر نفوس شيطاني چون مزينه و مسوله و غيره كه نام برده اند، عيبشان در خواستن نيست بلكه در كم خواستن و به كم قانع شدن است.

 

(كيميا 3– ص32)

 

 

252- خواستن نشان ظرفيت و قابليت آدمي است و هر آرزويي نشان قابليت و توانايي خاصي در ماست و اين همه عرض نياز و گريه و زاري كه در ادب عرفاني پارسي مي بينيم همه نشان عاشقي و شوق به وصال آن كسي است كه نور آسمان ها و زمين است.

 

(كيميا 3– ص32)

 

 

253- آن كس كه"جاعل الظلمات و النور" و مدبرالليل والنهاراست بي گمان در مجعول و مخلوق خويش حضور دارد، ازآنكه به تعبير صدرالمتألهين حيثيت تعليليهداخل در اشيا است يعني علت در معلول خويش داخل است كه اگر نباشد معلول فرو مي افتد و به تعبير عارفان كه از دوگانگي علت و معلول رسته اند، معلول همان علت است كه در مرتبه اي از مراتب هستي خويش فرود آمده است. از اين رو خدا را چنانكه در نور، در ظلمت نيز مي توان يافت و چنانكه در يقين، در شك نيز مي توان شناخت.

 

(كيميا 3– ص34)

 

 

254- در روايات اسلامي آمده است كه ظن العالم افضل من يقين الجاهل، يعني ظن و گمان عالم از يقين جاهل ( كه با هر تبليغي به سادگي حاصل مي شود) برتر است.مولانا نيز در مثنوي بدين نكته اشاره كرده است كه عاشق يعني سالك راه عشق ، هر چه كند خوب است و در هر حال كه باشد خوش است. اگر چه حال شك يا حال خوف ممزوج با ياس باشد.

 

(كيميا 3– ص34)

 

 

255- نگاه فرويد درعشق به سوي عشق شهواني و كشش طبيعي حيواني است كه به نظر او وقتي در اين مرتبه با موانعي روبرو مي شود به صورت هاي متعالي تر چون هنر و عشق عرفاني والهي ظاهر مي شود .و اين سخن دور از حقيقتي نيست الا آنكه در واقع ميل شهواني و كشش حيواني از مراتب نازل تر عشق آسماني است كه براي حفظ و بقاي انواع حيوانات از آسمان به زمين آمده است نه آنكه به وسيله تعالي عشق حيواني (sublimation) به آسمان رفته باشد.

 

(كيميا 3– ص37)

 

 

256- كشيشان زنده دل كه پيام عشق جهانگير حضرت مسيح را به آدميان مي رسانند از روزگار آن پيامبر الهي تاكنون همواره كم و بيش در ميان مردم بوده اند و هرچه خير و نيكويي و عشق و محبت كه در ميان ترسايان هست از بركت وجود آنهاست اما چون بسياري از كاهنان و كشيشان را شيطان نفس از نور به ظلمت برده و دلهايشان را سياه كرده بود،ويليام بليك آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمت هاي الهي شناخته كه در باغ عشق، كليسايي از قهر و نهي و طرد و انكار مي سازند و اطراف آن را گورستان دل هاي مرده مي كنند و خود چون غراب در آن باغ خزان زده مي چرخند.

 

(كيميا 3– ص40)

 

 

257- گوش از كجا پديد مي آيد؟ سخني هست چنان دلفريب كه گوش مي آفريند چنانكه به تعبير مولانا حلوايي هست چنان شيرين كه حلق و كام خلق مي كند.اشك در تالار انتظار آرزوها و شوق ها به گونه ها جاري مي شود و زيبايي چهره محصول مشاهده چهره زيباي ازلي است و لبخند از بوسه ستارگان زاده مي شود چنانكه از هر لبخند نيز هزاران فرشته پديد مي آيد.

 

(كيميا 3– ص54)

 

 


     
English صفحه اول