فرازهایی از کلام استاد

در حريم عشق آنچه مي پسندند، صدق و صفا و محبت و اخلاص است و اگر آن حاصل باشد خطا و نقصان وي را مي پوشاند و چه خوش تر كه آدميان نيز در هر كس نظر كنند نخست كمالات و خصايل نيكو را بنگرند. آنان كه خود هيچ هنري ندارند در ديگران نيز هنري نمي بينند و نگاهشان تنها به عيب مي افتد و آن عيب ايشان را حجاب غيب مي شود. 

(در صحبت حافظ– ص332)

31

اگر سالكِ راه عشق به عهد الهي و وظيفه انساني خويش وفا كند همان دم مژده امان از خوف آينده و حزن گذشته او را در آغوش مي گيرد زيرا وقتي او به وعده خويش عمل كرد بي گمان خداوند نيز از وعده خود عدول نخواهد كرد. 

(در صحبت حافظ– ص327)

32

بزرگان جهان گفته اند كه جامعه بربر و جامعه عقب افتاده و ناپخته آن است كه در آن معيارهاي اندازه گيري وجود نداشته باشد و بربريت تبلور فقدان همين معيارهاست. در ادب پارسي و بخصوص در سخن حافظ و مولانا و سعدي يكي از مهم ترين هديه ها همين شناساندن معيارها و الگوها و انگاره‌هاي درست از هر چيز است، به طوري كه مي توان گفت ادبيات، انگاره زيبايي و دانايي و نيكويي است و در اين بحث شايسته است كتابي به تفصيل نوشته شود تا اين خدمت بزرگ ادبيات را كه معرفي انگاره‌ها و رساندن جامعه از بربريت به مدنيت است روشن گرداند. 

(در صحبت حافظ– ص322)

33

چه بسيار مردمان كه راهي كوي عشق مي شوند و چندي با سالكان مي آميزند اما در بزنگاه آزمون ها از ميدان به در مي روند، از اين رو فضيلت استقامت شرط توفيق است كه حافظ كمال برخورداري را از آن صفت داشته است. 

(در صحبت حافظ– ص 312)

34

برخي محققان كه بيشتر در تاريخ غور مي كنند تا در عرفان، به كمترين اشارتي يك غزل تمام حافظ را به مديحۀ سلطاني يا وزيري مي كشانند و قرائن بسيار ديگر را كه به صراحت از شاهد ازلي و جادوي چشمان او و شرح بي نهايت جمال او سخن مي گويد عنايتي نمي كنند. البته اين امكان هست كه حافظ در بيتي از غزل به يك واقعه تاريخي اشاره كند، اما آن اشارت فرع و بين الهلالين است و به اصل كلام كه ستايش اوصاف جمال و جلال معشوق و درس حكمت الهي است زياني نمي رساند. 

(در صحبت حافظ– ص300)

35

عشرت امروز را به فردا نبايد انداخت زيرا كسي ضمانت بقاي عمر نكرده است. وقت عزيز را در صحبت واعظان بي عمل نبايد باطل كرد. هر كتابي را نشايد خواند، هر نمايشي را نشايد ديد و هر موسيقيِ بي هويتي را نبايد استماع كرد. انديشه ديروز و فردا شايسته ذكر نيست مگر آنكه به درد امروز بخورد. 

(در صحبت حافظ– ص 288)

36

وطن نزد عارفان آنجاست كه زمان و مكان و جاي و گاه نيست بلكه وطن باغ بي انتهاي عشق است كه جز غم و شادي در آن بس ميوه هاست و آدمي تا بدان منزلگاه نرسد غريب و سرگردان است و آرام و قرار ندارد. 

(در صحبت حافظ– ص 285)

37

دنياي دني اشاره به لذات فاني و داني است كه چون روي در فنا دارد، بود و نبودش به طور يكسان مايه دردسر است زيرا برخورداري از نعمت هاي دنيوي آدميان را غافل مي كند و محروميتش غم و غصه مي آورد. 

(در صحبت حافظ– ص 279)

38

چه بسيار كه دورنماي يك سلطنت و قدرت و قصر و كاخ و ثروت و مكنت و مقام، آدمي را مي فريبد و چون بدان نزديك مي شود در مي يابد كه در برابر اين تاج پادشاهي و دستار سروري، سر حقيقي خويش را كه داراي دو گوهر شب چراغِ چشم و دو لعلِ سخن گوي لب و دو مرواريد گوش و دو گلگونه كه خود صد هزار باغ دلگشا است و يك گوهر عقل كه معيار سنجش ارزش هاست را بر باد خواهد داد و در برابر، پاره اي لذات وهمي و خون جگر دريافت خواهد كرد. و آن كس كه سرش را بريده اند او را چه سود كه تاج همه خسروان جهان را به او بخشند و او را كدام شادي و عشرت باشد، با چشم هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و پيشاني ممهور به مُهر لعنت و لب هايي كه از هم باز نمي شوند تا عذري گويند و توبه اي طلبند. 

(در صحبت حافظ– ص 260)

39

سالك نبايد تا رسيدن به مقصود دست از دامن طلب بدارد و اگر آتش عشق و اشتياقش زماني در مي گيرد و زماني در نمي گيرد راه را ادامه دهد و همان طي طريق را عين گرفتن و افروختن داند و بدين همت آن آيينه اسرار در دست او خواهد بود. 

(در صحبت حافظ– ص 257)

40