گزیده ها


«نسیم نوروزی»

اوست خدایی که بادها را به بشارت باران می فرستد تا چون بار سنگین ابرهای بارنده را به دوش کشند ما آن را به شهر مرده ای هدایت کنیم و آبی از آن نازل گردانیم و ثمرات و میوه های گوناگون از آن به بار آوریم همانا که مردگان را نیز به همین صورت از خاک برانگیزیم باشد که به هوش آیید و متذکر شوید.(اعراف: ۵۷)
اگر نسیم نوروزی می تواند دشت و صحرای مرده ای را از حیات و جنبش و شادی آکنده سازد چه جای نگرانی است که همان فرستندهٔ باد به صدای صور اسرافیل که آن نیز نسیم دیگر است همهٔ آدمیان را زنده کند تا سر از خاک برآورند و عالم دیگری را مشاهده کنند، همچون لوبیای سحرآمیزی که سر از خاک بیرون می کند و چشمش به عجایب و شگفتی هایی می افتد که به خواب ندیده است. داستان لوبیای سحرآمیز که در افسانه ها آمده به حقیقت قصهٔ همهٔ دانه های مدفون در زیر زمین است.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"

«مکثی در کنار بیشه در شب برفی»

 نیک می دانم که این بیشه از کیست. 
گرچه کلبه اش در دهکده است؛
مرا نمی بیند که ایستاده ام 
تا بنگرم که چگونه بیشه هایش از برف آکنده می شود 

«از ذكر گذشتيم و به مذكور رسيديم»

مقصود از ذکر خداوند بر زبان آوردن کلماتی و نامها و اوصافی از خداوند نیست چنانکه خداوند نیز وقتی ذکر ما می کند چنین نیست که نام ما را به کرّات بر زبان آورد. 
یاد کردن ما باید نشان عشق و آرزوی دیدار و شوق به حضور و اشتغال به اوامر و نواهی معشوق باشد و ذکر خداوند از ما این است که ما را مشمول رحمت و نعمت خود قرار می دهد و اگر شایسته تر باشیم به حضور خود می پذیرد.
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن "
به قلم حسین الهی قمشه ای


«شاعر خرد و حکمت»

ناصرخسرو تا چهل سالگی به عشرت و باده نوشی های بی مایه در شغل های دیوانی بی پایه گذراند تا شبی فیض الهی چون یکی از فرشتگانِ شبِ قدر بر او نازل شد و او را از خواب غفلت بیدار کرد.
 ناصر این واقعۀ فرخنده را در سفرنامۀ خویش که در شمار سفرنامه های گزیدۀ جهان است چنین حکایت کرده است:
شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفتی: " چند خواهی خوردن از این شراب که خِرَد از مردم زایل کند؟ اگر به هوش باشی، بهتر ."
من جواب گفتم که: " حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوهِ دنیا کم کند."

«صیقلی کن، صیقلی کن، صیقلی»

غسل در اشک زدم کاهلِ طریقت گویند
پاک شو اوّل و پس دیده بر آن پاک انداز
حافظ
□ اهل طریقت دانند که برای مشاهده حقیقت دیده ها را باید شست و دل ها را باید صیقلی و شفاف کرد:

«مذهب عشق»

مذهبِ عشق خودپسندی نیست
جز فقیریّ و دردمندی نیست
عشق جادوست، لیک شیوه او
چشم بخشی است چشم بندی نیست

«فراموشکاری آدمی»

معروف است که دو تن از دوستان مشغول تماشای نمایشی بودند. در بخشی از داستان مسابقه ای پیش آمد میان یک اسب سفید و یک اسب سیاه. گفتند خوب است که ما بر روی این دو اسب شرط بندی کنیم تا کدام برنده خواهد شد. پس بر جایزه ای بزرگ شرط بستند، یکی به نفع سیاه و یکی به نفع سفید و چون اسب سفید برنده شد بازنده بی درنگ جایزه را به دوست تقدیم کرد. 
آن دوست نگاهی در آن جایزه بزرگ کرد، لختی اندیشید و گفت نه، انصاف نیست من نمی توانم این مبلغ را از تو قبول کنم زیرا حقیقت این است که من پیش از این سه بار این فیلم را دیده بودم. دوستش گفت: نوش جانت باد، من خود پنج بار فیلم را دیده بودم، گفتم شاید این بار اسب سیاه برنده شود.
شگفتی در این است که انسان ها پایان داستان خوبان و بدان را بارها خود دیده اند و از زبان انبیا و اولیا و شاعران شنیده اند و فطرت آدمی نیز خود از پایان خبر می دهد، اما باز امید بسته اند که راه شر و بدی به ایشان سود رساند و سعادت آورد، باز طمع بسته اند که اسب سیاه که رمز نیروهای اهریمنی است برنده شود.
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن "